زين العابدين شيروانى

66

بستان السياحه ( فارسي )

نموده است و كلمات واهيه ايشان را جواب شافى داده است و اكر ديكران نيز بر مولانا مجلسى اعتراض كرده جواب كويند كه اكنون صد و دوازده سال مىشود كه دولت صفويّه انقراض يافته و خاندان سلطنت ايشان بملك عدم شتافته مولانا چه جواب خواهند فرمود آن درويش كويد با وجود نقل كردن مولانا اين حديث و احاديث ديكر را در مدح خاندان صفويّه و تمجيد نمودن صوفيّه در ديباچه زاد المعاد و غيره كه در موضع خود مذكور خواهد شد بعد از مدّاحى ديكر مذمّت صوفيان و قدح ايشان لازم نبود و اين تعارض و تناقض در كلام از روى غفلت و دنيادارى خواهد بود يا اينكه ديده و دانسته عناد و لجاج كرده است چنان كه در اين زمان بناى اكثر مردم بر اينست و از اينجا مىتوان دانست كه عامّهء مردم عداوت صوفيه و انكار ايشان را از روى دين‌دارى و پرهيزكارى و حق‌پرستى نمىكنند بلكه از جهة شهرت و حبّ رياست و جلب منفعت و تكميل جاه و عزّت و قبول عامّه و زيب جامه و مصلحت امور دنيا مىكنند چنانچه بر ضمير اهل انصاف و بصيرت پوشيده نيست و نيز بعضى همين مضمون را كفتند و تقرير كردند كه ما از براى صلاح امور خود اظهار عداوت اهل عرفان مىنمائيم و انكار ايشان را جهة وسعت دستكاه مىكنم نعوذ باللّه من شرور انفسنا و سوء احوالنا در توضيح مرام بر ارباب بصيرت مخفى نخواهد بود كه چون سلطان حسين كه آخر ملوك صفويّه بود بر سرير سلطنت ايران عروج نمود وى شهريار غفلت‌شعار و خسرو خويشتن‌دار بود و در نظام امور انام و مهام خاص و عام اهتمام نمىنمود امور چند از ان پادشاه بظهور رسيد كه هريك باعث اختلال دولت و زوال سلطنت كرديد نخست آنكه اولياى دين و عرفاى اهل يقين را رنجه داد و دست جور و جفا بر صوفيان صفوت و صفا بكشاد و در هر محفلى فقيرى را شنيد آن بينوا را ذلّت و اهانت رسانيد و بهر مكانى درويشى ديد بدار مذلّت و حقارت كشيد و در هر حلقه استماع ذكر نمود ذاكران را از حلق آويخت و در هر انجمنى كه لفظ هو برده شد خون آن اهل آنجمن را بريخت الحاصل دود از دودمان درويشان و آتش از خاندان صوفيان برآورد و دقيقه از دقايق در ايذاء و اذيّت به هيچ‌كونه تقصير نكرد چنان كه عارف ربّانى مولانا محمّد صادق اردستانى قدس سرّه را كه وحيد زمان و فريد دوران بود بعد از اذيّت و آزار بسيار حكم بر اخراج ان زبدهء اخيار نموده و طفل صغير آن جناب در اثناى راه از شدّت برودت هوا وفات يافت نظم چون خدا خواهد كه پرده كس درد * ميلش اندر طعنه پاكان برد جاهلان عالم‌نما و عالمان جهالت‌پيرا به نيروى آن شاه نادان نسبت باهل عرفان آنچه لازمه جور و عدوان بود ظاهر ساختند و در تمامى ممالك محروسه هرجائى عارفى و درويشى بود از ملك ايران برانداختند و در هر محلّى اهل دلى ديدند به مشت طعن خاطر ايشان را خستند و بسنك لعن مرآت قلوب آن عزيزان را شكستند و در هر ديارى پرهيزكارى و به هر بلوكى اهل سلوكى بود دست ستم بر ايشان كشودند و در هر ولايتى صاحب معرفتى و در هر محالى اهل حالى بود خوار و بىاعتبار نمودند و به هر زمينى اهل يقينى و در هر ناحيتى صاحب‌ولايتى بود بر انعدام وجود ايشان همّت كماشتند طرفه‌تر آنكه اين امر شنيع را صواب مىپنداشتند و اين فعل زشت را درد دين نام مىكذاشتند بيت لطف حق با تو مدارها كند * چونكه از حدّ بكذرد رسوا كند مناسب مقامست حكايت شيخ مجد الدّين بغدادى رحمة اللّه عليه در كتاب روضة الصّفا مسطور است كه شيخ مجد الدّين مريد شيخ نجم الدّين كبرى خوارزمى قدس سرّه بود بنا بر فساد اهل فساد و سعايت حساد سلطان محمّد خوارزم شاه آن ولايت‌مآب را قتل نمود آنكاه نادم و پشيمان شده به خدمت شيخ نجم الدّين آمد و عرض كرد كه اكر ديت خواهى اينك زر و اكر قصاص كنى اينك سر شيخ فرمود كه ديت فرزندم شيخ مجد الدّين زر نيست و قصاص او سر من و سر تو و سر سروران دولت تو و سر اهالى مملكت تو است بعد فرمود وَ كانَ أَمْرُ اللَّهِ مَفْعُولًا * اندك‌زمانى كذشت كه چنكيز خان از مغولستان ظهور يافته بخوارزم آمد و كرد آنچه كرد و شد آنچه شد تفصيل آن در كتب تواريخ بيانست بيت تا دل مرد خدا نامد به درد * هيچ قومى را