زين العابدين شيروانى

40

بستان السياحه ( فارسي )

او طيش تمام است و سخنان او در نزد خرد نافرجام سلطان از شنيدن اين سخن رنجيده‌روى از وى برتافت و سيّدنا ناچار فرار بر قرار اختيار كرده به رودبار شتافت در آن ولايت با عبد الملك عطاش كه داعى اسماعيليه بود ملاقات كرد و از آنجا روى توجّه بجانب اصفهان آورد و از ترس و بيم خواجه و سلطان در خانه ابو الفضل پنهان كشت وقتى از اوقات بر زبان سيّدنا كذشت كه اكر دو يار موافق بدست آوردمى هرآينه دولت اين ترك و تاجيك را منعدم كردمى ابو الفضل اين سخن را حمل بر خبط دماغ نمود بىآنكه اظهار كند معجونى كه تعلّق به تقويت دماغ داشت حاضر فرمود سيّدنا از كمال فراست بر ما فى الضمير او اطّلاع يافت و از آنجا بيرون رفته بجاى ديكر شتافت بعد از آنكه بر قلعه الموت مستولى كشت ابو الفضل نزد او آمده سيّدنا فرمود كه دماغ من مخبّط بود يا از آن تو ديدى كه دو يار موافق يافتم و چكونه مدّعا حاصل كردم و دمار از روزكار منافقان برآوردم الحاصل سيّدنا ناچار بولايت مصر توجّه نمود در آن‌وقت مستنصر اسماعيلى خليفه بود و او را منظور نظر الطاف كردانيد و پايهء قدرش را به مرتبه اعلى رسانيد سيّدنا مدّت يك سال و نيم در پناه مستنصر بود بالاخره در ميان او و امير الجيوش مخاصمت روى نمود بسبب آنكه مستنصر پسر خود نزار را از وليعهدى عزل كرده منصب را به پسر ديكر كه المستعلى بالله لقب داشت و او ظاهرا حكم ثانى بنا بر هجوم عام بوده امير الجيوش به اين معنى همداستان شد و سيّدنا كفت كه اعتبار نصّ اوّل دارد و خلق را به امامت نزار دعوت كرد امير الجيوش باتفاق بعضى امراء بعرض مستنصر رسانيدند و سيّدنا را بدين جرم در قلعهء دمياط محبوس كردانيدند بمجرّد رسيدن سيّدنا بقلعه برجى از بروج آن قلعه كه در غايت متانت بود افتاد چون مردم اين كرامت را ديدند از سيّدنا ترسيدند امير الجيوش سيّدنا را در كشتى نشانده با طايفه فرنكان بجانب مغرب فرستاد و چون سفينه به ميان دريا رسيد بادى به‌غايت تند وزيد و طوفان برخواست و اهل كشتى بكنج اضطراب نشسته سيّدنا همچنان آرام بود بيت تا بهر بادى نجنبى پا به دامن كش چو كوه * كآدمى مشت غبار و عمر باد صرصر است يكى از اهل كشتى از وى پرسيد كه سبب چيست كه تو را اضطراب نيست سيّدنا كفت كه مولاى من خبر داده كه آسيبى باهل كشتى نمىرسد همان لحظه طوفان تسكين يافت و اهل كشتى محبّت سيّدنا را در دل خود جاى دادند و كشتى به شهرى از شهرهاى نصارى افتاد و سيّدنا باز بكشتى نشسته رو بجانب شام نهاده در حدود شام بيرون آمده از آنجا بحلب و از حلب ببغداد افتاد و از آنجا بخوزستان رفته چند كاه در آن ولايت منزل كرفت و از آنجا عزيمت اصفهان نمود و بر اين قياس با خوف و هراس در ولايت عراق و آذربايجان همواره در سفر بود و مدّت سه سال در دامغان و حدود ان بسر برد و جمعى كثير دعوت او را قبول كردند و كروه انبوه بمذهب اسماعيليّه درآمدند و بعضى از داعيان به قلعهء الموت و رودبار و قهستان و ساير بلدان ارسال نموده بسيارى از سكّان آن ديار بسعى و اهتمام داعيان اسماعيلى شدند سيّدنا چند كاه بجرجان و دماوند و از آنجا بقزوين شده آنكاه بديلمان رفته از آنجا به قريه كه قريب به الموت بود سكونت نمود و در كمال زهد و صلاح و تقوى بسر بردى و بانواع مواعظ زنك شكوك و اوهام از دل طالبان ستردى چون سكنهء آن قريه تقدّس ذات خجسته صفات او را ديدند همكى مريد و معتقد سيّدنا كرديدند و در شهر رجب سنه چهار صد و هفتاد و هفت هجرى شبى جمعى از اهل الموت اتّفاق كرده سيدنا را بقلعه درآوردند و جميع اهالى ان نواحى به خدمت او بيعت كردند مهدى علوى از قبل سلطان ملكشاه حاكم قلعه بود سيدنا به مهدى فرمود كه از اين قلعه آن مقدار زمين كه پوست كاوى محيط آن شود به مبلغ سه هزار دينار بيع من اى تا طاعت من در اين مكان مباح كردد مهدى فروتنى كرده تن درداد و سيّدنا پوست كاو را ريشهاى باريك كردانيد و آن ريشها را بر سر يكدكر كره كرد كرد قلعه كشيد برئيس مظفّر كه در كردكوه دامغان حاكم بود و بيعت سيّدنا را قبول كرده بود رقعهء بدين عبارت نوشت كه رئيس مظفر حفظه اللّه تعالى مبلغ سه هزار دينار زر در بهاى قلعهء الموت به مهدى علوى رساند على النّبىّ المصطفى و إله السّلام حسبنا اللّه نعم الوكيل آن نوشته را به مهدى داده و به نزد رئيس مظفّر فرستاد مهدى بعد از مدّتى بدامغان رسيده به‌واسطه احتياج