زين العابدين شيروانى
36
بستان السياحه ( فارسي )
بر مادر حضرت اسماعيل تا او در حيات بود هيچ زن و جاريه نكرفت چنانچه حضرت رسول ص با خديجه و علىّ بن ابى طالب با فاطمه ع و در وفات اسماعيل مردم اختلاف نمودند بعضى كويند در زمان حيات امام جعفر صادق ع وفات يافت و فايده نص انتقال امامت است از امام جعفر صادق ع به اولاد اسماعيل چنان كه حضرت موسى ع بهارون نصّ فرمود و هارون در زمان موسى ع دركذشت و خلافت به اولاد هارون منتقل كشت و نصّ به قهقرى بازنمىكردد و بدا محالست و حضرت امام جعفر ع بىاذن ملك علّام و بىاسناد آباى كرام تعيين يكى از اولاد عظام ننمايد و جهل و نادانى و سهو و غفلت امام را نشايد و هركه امام را خطاكار و غفلتشعار داند شقى است و بر كلمات واهيه او اعتبار نيست و در آنكه حضرت صادق ع در حق اسماعيل نص فرمودند شك و شبهه نيست و فرقه شيعهء اثناعشريّه نيز بر اين قائلند و بعضى كويند اسماعيل فوت نكرد و ليكن اظهار كرد فوت او را جهة تقيّه تا مخالفان او را نيابند و بر قتل آن بزركوار نشتابند و حضرت امام ع بر فوت او محضرى نوشت منقولست كه بمنصور خليفهء عبّاسى رسانيدند كه اسماعيل را در بصره ديدهاند و به دعاى او بيمارى شفا يافت منصور از حضرت امام جعفر صادق ع استفسار نمود امام ع همان محضر را كه خط عامل منصور نيز در آن بود براى منصور فرستاد بنابراين بعد از حضرت امام جعفر صادق ع امامت به اسماعيل رسيد و بعد از اسماعيل محمّد ابن اسماعيل امام باشد و امامت به اسماعيل ختم آمد و بعد از او ائمه مستورند و داعيان ظاهر و عالم از امام ظاهر يا مستور خالى نباشد چون امام ظاهر شود حجتش نيز ظاهر كردد و مدار احكام به ائمه هفت است مانند ايام هفته و سماوات سبعه و كواكب هفتكانه و طبقات زمين مثنوى هم سما را آفريده هفت طاق * قوله سبع سماوات طباق كوكب سياره هفت و هفته هفت * هريكى از وى شده تابان و تفت جنس هفت و مور هفت و مار هفت * انس هفت و نور هفت و نار هفت بحر هفت و نهر هفت و هم زمين * هفت آمد هم جوارح هفت بين هفت تن قطب رسولان إله * كين مدار اين بود ز امر إله دوزخ آمد هفت اى زيب زمان * سبعة ابواب از قرآن بخوان هان مكو با خود كه دوزخ هم بد است * كو سر اعداى حق خواهد شكست نقبا را مدار بر دوازده است شيعهء اثنى عشرى از اينجا غلط كردهاند كه ائمه را بعدد نقبا شمردهاند بدانكه شيعيان اسماعيل را بانتساب او اسماعيلى كويند و نيز صاحبان تحقيق كفتهاند كه چون اسماعيليه مجرّد نظر و استدلال را در معرفت ايزد متعال كافى نمىدانند مكر به تعليم معلّم و بارشاد مرشد بدين جهت ايشان را معلّميّه خوانند و باعتبار اينكه مىكويند هر كلمهء قرآنى ظاهرى و باطنى دارد و عوام را بر ظاهر لفظ اطّلاع است و خواص را بر باطن تاويل وقوف ايشان را باطنيّه كويند و چون كسى در طريق ايشان راسخ شود و اجازت كلام يابد او را مأذون نامند و چون به درجهء دعوت رسد و معتبر باشد او را حجّت خوانند و چون رتبت و درجه او بكمال رسد و از تعليم بىنياز شود او را امام دانند و بالاى امام اساس است و بالاى اساس در منزلت ناطق است امام هفت است و داعى دوازده و بايد دانست كه آن طايفه كويند ما نكوئيم خدا موجود است يا معدوم است يا عالم يا معلوم است يا قادر است يا قادر نيست و همچنين در ساير صفات زيرا كه در اثبات آنها براى حقيقت او سبحانه و تعالى ساير موجودات شريك شوند و آن تشبيه است و از نفى مطلق بمعدومات انباز كردد و آن تعطيل است و اطلاق اين حقايق بر حضرت واجب الوجود به طريقيست كه به هيچكونه مشاركت در آن متصور نيست و حضرت بارىتعالى إله متقابل و خالق متضادين است چون حضرت وهّاب بر علما موهبت علم نمود او سبحانه را عالم كفتند و چون قدرت دربارهء قادر افاضه فرمود اجلّ شانه را قادر خواندند عالم و قادر را اطلاق نمودن بذات حق سبحانه و تعالى باعتبار اينست كه واهب علم و قدرتست و نيز كويند كه حضرت خلّاق بامر واحد عقل را خلق كرد كه من جميع الجهات تام است و بتوسّط اين عقل تام نفس را كه ناتمام بود پديد كرد و نسبت نفس با عقل نسبت نطفه است با طفل يا نسبت بيضه است با جوجه و يا نسبت پدر است با پسر و يا نسبت زنست با شوهر پس مشتاق و آرزومند شد نفس بكمال عقل تام كه از او فيض كيرد لاجرم محتاج و نيازمند كرديد به جنبش و حركت از نقصان بكمال و حركت تمام ميسّر نمىكشت مكر به آلت پس ايجاد كرد بارىتعالى اجرام سپهر افلاك و كواكب را و جنيد فلك و حركت نمود به حركت دورى بتدبير نفس و بواسطهء او حادث شد طبايع عنصرى پس پديد آورد در مركبّات مواليد ثلاثه يعنى جمادات و نباتات و حيوانات را و بهترين