زين العابدين شيروانى
599
بستان السياحه ( فارسي )
جهة است كه حضرت بارىتعالى بلسان الرّحمة ارشاد فرموده است وَ يُحَذِّرُكُمُ اللَّهُ نَفْسَهُ وَ اللَّهُ رَؤُفٌ بِالْعِبادِ و مرتبهء ديكر از وجود وجوديست كه فعل و ظلّ وجود است و جميع نعوت جماليّه و جلاليّه در او مندمج مىباشند نه مثل اندماج جزء در كل يا مظروف در ظرف بلكه اندراج لازم در ملزوم مثل اندراج نصف بودن و ثلث بودن و ربع بودن در واحد عددى پيش از آنكه جزء دو و سه و چهار شود يعنى عدد يك را چون ملاحظه كنى قبل از آنكه جزء شود نصف دو بودن در او مندمج است و هكذا همچنين است احاطهء وجود منبسط بما سوى و نسبت اين وجود به او مثل نسبت شعاع وضوء شمس است به او چنانچه شعاع شمس منبسط است بر موجودات حسيّه اين وجود هم منبسط است بر جميع موجودات و عمومش بر سبيل كلّيّه نيست بلكه نحو ديكر است براى آنكه وجود محض تحصّل و فعليّت است و كلّى اعمّ از اينكه طبيعى بوده باشد و يا عقلى مبهم است و محتاج است در تحصيل وجود خودش بانضمام شىء ديكر به آن شىء كه منشاء وجود و حصول او مىشود و وحدت اين وجود وحدت عدديّه نيست كه مبدا اعداد مىشود براى اينكه اين وجود منبسط است بر هياكل ممكنات و بر الواح ماهيّات منضبط نيست در وصف خاص و منحصر نيست در حدّ معيّن از قدم و حدوث و تاخّر و كمال نقص و علّيّت و معلوليّت و جوهريت و عرضيّت و تجرّد و بجسم بلكه موجود است بذات خود از جاعل و منشاء خود و جميع حقايق خارجيّه منبعث از ذات اويند و انحاء تعينات و تطوّرات اويند و اواصل عالم و فلك حيات و عرش حقيقى رحمان است و عرفاء حقيقةالحقايقش مىكويند و كفتهاند كه متعدّد است در عين وحدت بتعدّد موجودات با قديم زمانى قديم و با حادث حادث است و با معقول معقول و با محسوس محسوس و به اين اعتبار توهّم شده است كه كلّى است امّا نيست و عبارات از بيان انبساط او بر ماهيّات و اشتمالش بر موجودات قاصر است مكر اشاراتى نمودهاند بر سبيل تمثيل و تشبيه و به اين سبب ممتاز است از وجودى كه داخل تحت اشاره و تمثيل نيست كه آن مرتبهء احديّت صرفهء ذاتيّه باشد چه او داخل تحت اشاره و تمثيل نيست مكر از قبيل آثار و لوازمش و ازين جهت است كه كفتهاند كه نسبت اين وجود بموجودات عالم نسبت هيولاء اوّل است باجسام شخصيّه از وجهى و نسبت جنس الاجناس است به اشخاص و بانواع مندرجه تحت او و اين تمثيلات مقرّبند از وجهى و مبعّدند از وجهى و اين وجود غير وجود انتزاعى عام بديهى است باعتبار آنكه وجود انتزاعى از معقولات ثانيه و مفهومات اعتباريّه است و در كلام ايشان تصريحات بسيار است بوجود خارجى وجود منبسط و اين وجود بهمنزلهء شعاع شمس ذات احديّت است و ظلّ آن ذاتست و احديّت صرفه منزّه و مقدّس است از نقص و تعلّق و تقيّد و تنزّل و تغيّر و ترقّى و غنى الذّات من جميع الجهات مىباشد و وجود منبسط بوجهى متعلّق و متقيّد تعيّنات و تطوّرات نزولى و صعودى مىباشد پس هرجا كه در كلام ايشان مشعر بر ثبات و لا تغيّر است مراد ايشان ذات اقدس غنى الذّات مباين الذّاتست از مخلوقات و هرجا كه مشعر بر تعيّنات و تطوّرات صعودى و نزولى مىباشد مراد ايشان ذات فاقد الذّات اين وجود است كه تجلّى سارى در حقيقت ممكنات است و كاه هست كه اطلاق وجود مطلق كه مراد ازو در اصل وجود بشرطلاست به اين وجود چون باعث صدور و منشاء صدور شده است مىكنند چنانچه اطلاق شمس بر شعاع مىكنند و در عرف مىكويند كه آفتاب تا منزل آمده است يا نه و فلان جامه را به آفتاب پهن كن ظاهر است كه مراد شعاع آفتابست نه خود آفتاب بعد از فرق و ملاحظهء مراتب وجود مفاسد شنيعه بر اين طايفه لازم نمىآيد چه هويّت ساريّه فعل حق است و فعل مباين فاعل است و در مرتبهء او معدوم است نه ذات احديّت است و فرق است در اينكه بكويند او مىشود يا ازو مىشود و نظر به اين دو مرتبه است كه يكى كفته بيت جملهء عالم به تو بينم عيان * وز تو در عالم نمىيابم نشان و ديكرى كفته مثنوى كاه خورشيد و كه عنقا شوى * كاه كوه قاف و كه دريا شوى « 2 » اى برون از وهمها وز بيش بيش و ظاهر است بر صاحب فطانت كه اكر تشخّصات و تعيّنات افراد انواع مندرجهء تحت الحيوان را رفع كنيم افراد هر نوعى در وى جمع بزند و چون مميّزات آن انواع را كه فصول و خواصند رفع كنيم همه در حقيقت حيوان جمع شوند و چون مميّزات حيوان و آنچه با او مندرج است در تحت جسم نامى رفع كنيم همه در جسم نامى جمع شوند و چون مميّزات جسم نامى را و آنچه به او مندرج است تحت الجسم رفع نمائيم همه در حقيقت جسم جمع شوند و چون مميّزات جسم را و آنچه به او مندرج است تحت العقول و النّفوس رفع نمائيم در حقيقت جواهر جمع شوند و چون ما به الامتياز جوهر و عرض را رفع نمائيم همه روى در وجود منبسط آرند پس منه
--> ( 2 ) نه تو آن باشى نه اين در ذات خويش