زين العابدين شيروانى
593
بستان السياحه ( فارسي )
استقلال وزارت نمودند و به خوشدلى اوقات كذرانيدند تا آنكه سپهر بىمروّت دادهء خود را استرداد نمود و ابواب ذلّت بر روى آن طايفه كشود كويند سبب تغيير مزاج هارون بر آل برامكه آن بود كه هارون جعفر را دوست داشتى و بىصحبت او عيش هارون تلخ بودى و نيز هارون را خواهرى بود عبّاسه نام بصحبت او نيز شعف تمام نمودى و چون بمجلس نشستى خواهر خود را احضار نمودى جعفر از دخول مجلس بعلّت عبّاسه ابا كردى نوبتى هارون بجعفر كفت كه ما مىدانيم سبب تخلّف تو از بزم ما چيست و مانع داخل شدن تو بمحفل ما كيست ما عبّاسه را بنكاح تو درآوريم و تو را از اين شرمسارى برآورديم شرط بر اينكه ميان تو و عبّاسه جز مشاهده و مكالمه امرى روى ننمايد و اكر چيزى اتفاق افتد ع مىرسد كار به جائى كه خدا ننمايد بر اين شرط عقد عبّاسه را با جعفر بست و بعد از آن بىدهشت بمجلس نشست بيت و ليكن به يك چيز رنجور بُود * كه انكشت ز انكشترى دُور بُود چون جعفر به زيور حسن صورى و معنوى آراسته بُود و همواره بحركات شيرين و كلمات نمكين دل عبّاسه را مير بود لهذا عبّاسه از دل و جان طالب وصال جانان كرديد و بجعفر پيغام فرستاد بيت مرا كاريست مشكل با دل خويش * كه كفتن مىنيارم مشكل خويش اى يار جانى و اى دلدار جنانى بيت اين مروّت از كجا آوردهء * وين فتوّت از كجا پروردهء كه تشنهء وادى هجران را آب وصال ندهى و زخم رسيدهء تير حرمان را مرهم لطفى ننهى بيت آئين وفا و مهربانى * در شهر شما مكر نباشد جعفر جواب فرستاد كه بنده را چه ياراى آنكه اين تمنّا بخاطر كذراند و جام وصال آن دلبر بلب آرزو رساند جامهء وصال آن دلدار را در كاركاه خيال امثال ما فقيران نبافتهاند و ذرّهء بىمقدار جرم خورشيد را نيافته سها را با ماه چه نسبت و عدم را با وجود چه مناسبت ظلمت را با نور چه رازى ديو را با حور چه سازى مور را با سليمان چه آشنائى بنده را با خداوند چه رائى خاكنشينان كوى مذلّت را با خاندان عزّت چه سلامى و منزويان زاويهء نكبت را با دودمان خلافت چه پيامى اكرچه داراى شرع در ميان ما مانعى نكذاشته و صاحب نكاح پردهء امتناع را از ميان برداشته امّا از سياست سلطان ترسان و از بازخواست خلافت هراسانم و چون ميل طرفين روى در ازدياد نهاد و محبّت جانبين دست استيلاء بر وجود ايشان بكشاد و سلطان عشق لواى اقتدار بر كشور قلوب ايشان برافراخت لشكر خوف و سپاه حيا يكباركى فرار نمودند و عقل بيچاره به كوشهء كريخت و سلك جمعيّت هوش بهيكباركى بكسيخت مثنوى عشق آمد عقل او بيچاره شد * عشق آمد هوش او بيكاره شد عقل چون شحنه است سلطان چون رسيد * شحنهء بيچاره در كنجى خزيد هان چه باشد عشق درياى عدم * در شكسته عقل را آنجا قدم عشق چون شعله است كو چون برفروخت * هرچه جز معشوق باشد جمله سوخت صد خليفه كشته كمتر از مكس * پيش چشم آتشينش يكنفس آرى العشق نار فى القلوب و يحرق ما سوى المحبوب و نيز كفتهاند كه العشق نار مؤصدة تطّلع على الأفئدة جعفر و عبّاسه در دار الخلافه فرصتى يافتند و رشتهء مواصلت با يكديكر تافتند جعفر مدّتى كوهر صدف خلافت مىسفت و در ليل و نهار مىكفت بيت كُل در بر و مى در كف و معشوقه بكام است * سلطان جهانم به چنين روز غلام است و چون مدّتى بر اين منوال بكذشت جعفر را از عبّاسه دو پسر متولّد كشت از بيم آنكه مبادا آن راز آشكار كردد و معلوم هارون شود عبّاسه هر دو فرزند را به مكّه معظّمه فرستاد و بموجب مصراع عاشقى و مستى و ديوانكى نتوان نهفت عاقبت آن خبر بهارون رسيد و باعث انقراض دولت برامكه كرديد عارفى كفته كه باعث انقراض آل برمك عبّاسه نبود بلكه چون يحيى بر هلاك انسان كامل اقدام نمود ديد آنچه ديد و كشيد آنچه كشيد زيرا كه بر ارباب هوش پوشيده نيست كه از به دو عالم تا انقراض بنىآدم بارىتعالى چنين مقرّر نموده و بر اين نمط مقدّر فرموده كه چون دولتى خواهد سپرى جويد صاحب آن دولت با انسان كامل طريقهء ستيزه پويد زيرا كه هيچ دولتى منقرض نكرديده و آفتاب اقبال هيچ ذى شوكتى به مغرب زوال نرسيده مكر آنكه آن صاحب دولت يكى از نفوس زكيّه را بقتل آورده و يا آنكه باخراج و اهانت او امر كرده و يا آنكه بر قتل و اذيّت او راضى بوده نظم چون خدا خواهد كه پردهء كس درد * ميلش اندر طعنهء پاكان برد هيچ قومى هلاك نشده