زين العابدين شيروانى
589
بستان السياحه ( فارسي )
كه خواص عقلا آن را اشرف و اعلا از اين دو مرتبه مىدانند و آن اينست كه كسى افعال نيك كند و در آن غرضى از اغراض نباشد نه براى خود و نه عايد به غير باشد اكرچه از افعال او نفع و فايده به غير برسد امّا رسانيدن نفع مقصود بالذّات او نباشد بلكه ايصال نفع به غير هم مقصود بالعرض افتاده باشد اين معنى نيز دو قسمت يكى آنست كه افعال نيك را بجهة آنكه افعال نيك كردهاند كرده دويّم آنست كه چون ذات او نيكست و از نيك بدى نمىآيد لاجرم افعال نيك و نيكى به مردم مىكند بر هر تقدير اين مرتبه در نظر خواص شريفتر و فاضلتر از جميع مراتب كاركنندكانست لهذا اكثر مردم عاقل هرك را خواهند تعريف بسيار كنند كويند فلانى در كارها بىغرض است و فلان كار را بىغرضانه نمود در چنين شخصى عقلا بيشتر اعتماد مىكنند و اعتقاد بيشتر دارند چون اين معانى معلوم شد اكنون بدانكه محقّقى مىكويد اكر فعل بارىتعالى معلّل بغرضى از اغراض بوده باشد كه عايد بذات پاك او شود يعنى نافع از براى او سبحانه و تعالى باشد اين معنى ظاهر البطلان است زيرا كه ازين لازم مىآيد كه حقتعالى مستكمل به غير باشد و از غير فايده به او برسد و اين منافى ذات واجب الوجود است و اكر فعل او مبنى بر غرض باشد كه فايدهء آن رجوع و عايد بذات مقدّس نبوده باشد بلكه عايد بممكنات باشد چنان كه جمعى كثير از علماء افعال حقتعالى را بر اين نحو خيال كردهاند اكرچه اين معنى بحسب ظاهر به مثابهء قول اوّل نيست امّا در نفس الامر اين معنى نيز در شان بارىتعالى روا نيست بجهة آنكه اغراض غايات افعال مىباشند و علّة غائى چنان كه در موضع خود ثابت شده است علّة فاعليّت فاعل است چه هر كارى مىكند از براى غايتى و غرضى مىكند و اكر غايت و غرضى نباشد البتّه آن كار را نمىكند و فاعليّت آن كار متحقّق نمىتواند شد مثلا تاجر تجارت از براى سود مىكند و اكر سودى نبودى تاجر و تجارت نبودى پس درست شد كه تماميّت و فاعليّت فاعل بسبب علّت غائى است و اكر فعل بارىتعالى بواسطهء غايتى از غايات باشد هرآينه لازم مىآيد كه در تماميّت و فاعليّت خود محتاج باشد به غير چه اكر ايصال نفع به غير نبودى هيچ فعلى از حقتعالى صادر نشدى و اين معنى محال و مستلزم نقص ايزد تعالى است تعالى اللّه عن ذلك علوّا كبيرا چون معلوم شد كه فعل بارىتعالى منزّه و مبرّاست از اغراض مطلق خواه عايد باشد بذات پاك او و خواه به غير ذات او و معلوم مىشود كه فعل او نه از مقولهء آن دو مرتبه است كه اوّلا مذكور شد پس ملاحظه بايد نمود كه فعل حقتعالى چكونه مىتواند بود بعضى را اعتقاد آنست كه خداى تعالى هرچه مىكند خوب مىكند و فعل خوب را براى آن مىكند كه فعل خوب خوب و كردنى است و در باب فعل او سبحانه و تعالى چونوچرا جائز نيست يعنى نمىتوان سؤال كرد كه فلان كار را چرا كرد بجهة آنكه آن كار خوبست و خوبكردنى است لهذا كرده است پس معقول نيست كه بكويند چرا كرد مثلا اكر كويند كه فلان شخص نسبت به مردم نيكى مىكند يا فلان حاكم عدالت مىكند در اين وقت معقول نيست كه سؤال كنند كه چرا فلان شخص نيكى مىكند يا فلان حاكم عدالت مىكند بدانكه محققان كفتهاند كه اين اعتقاد اكرچه بحسب ظاهر بهتر از مذاهب ديكر است كه افعال بارىتعالى را معلّل باغراض مىدانند امّا تحقيق در حقّ واجب الوجود آنست كه افعال او سبحانه و تعالى در غايت خوبى و تمامى است و در فعل او تعالى چونوچرا روا نيست نه از براى آنكه آن فعل نيكست و نيككردنى است مىكند بلكه از براى اينكه چون خود شريف و كامل الذّاتست افعالش نيز همچنين مىبايد چه از نيك بجز نيكى روا نيست و نيك البتّه نيك مىكند و درين خلافى نيست مثلا اكر طبيب طبابت كند معقول نيست كه پرسند چرا طبابت مىكنى چه در جواب كفته خواهد شد كه چون طبيب است البتّه مىبايد طبابت كند نه كار ديكر زيرا كه هرچه مىكند اكر پرسند كه چرا كرد بعينه از قبيل اينست كه بكويند طبيب چرا طبابت كرد بجهة آنكه واجب الوجود در غايت شرف و تمامى است بلكه فوق التمام است لهذا افعال او تعالى همكى تمام و شريف مىباشد مثل عقول و نفوس مقدّسه مىبايد دانست و اينكه كفته شد كه افعال بارىتعالى نه از براى غايت است و يا غرض لازم نمىآيد كه غايت بر افعال مترتّب نباشند و افعال حقتعالى شانه لغو و بىفايده باشد بلكه مراد آنست كه غايات افعال مقصود بالذّات نمىباشد نه اينكه فعل او سبحانه بىفايده و بىغايت است در خارج حاشا و كلّا زيرا كه هركاه غايت در فعل مقصود نباشد بالذّات لازم نيست كه با تعرّض هم مقصود نباشد چنان كه مذكور شد بلكه در هر فعلى از افعال او تعالى شانه آن مقدار فوائده غايات مترتّب است كه جميع عقول عقلا از ضبط و حصر آنها عاجز و قاصر است كما لا يخفى على جميع العقلاء و بر دقيقهيابان حقيقت فهم روشن و ظاهر است كه وقوع منفعت و ايصال خير بالعرض در افعال او دلالت بر شرف