زين العابدين شيروانى

586

بستان السياحه ( فارسي )

كردم از آن * عقل در شرحش چو خر در كِل به خفت شرح عشق و عاشقى هم عشق كفت اى درويش عشق خالق ندارى عشق مخلوق بارى بيت عاشقى كر زين سر و كر زان سر است * عاقبت ما را بدان شه رهبر است المجاز قنطرة الحقيقة و در خبر است كه من عشق و كتم و عف و مات مات شهيدا بزركان كفته‌اند كه عشق مجاز تلطيف سرّ مىكند و روح را از كدورت پاك مىكرداند نظم عشق روى و زنخ نمىكويم * عشق چون برف و يخ نمىكويم عشق آن شاهدان بالائى * كه كندشان سپهر لالائى دلبرى جوى و پايبندش باش * آتشى بركن و سپندش باش وَ اتَّخَذَ سَبِيلَهُ فِي الْبَحْرِ عَجَباً يعنى مصراع كه صحرائى نمىداند زبان اهل دريا را روشن‌تر ازين بكويم وَ عَلَّمْناهُ مِنْ لَدُنَّا عِلْماً عاشق دلداده به زبان نياز كفت هَلْ أَتَّبِعُكَ عَلى أَنْ تُعَلِّمَنِ من لدنك علما و چون عاشق ان تعلّمن كفت لاجرم لَنْ تَسْتَطِيعَ مَعِيَ صَبْراً شنفت هركه رَبِّ أَرِنِي كويد لاجرم جواب لَنْ تَرانِي شنود بيت آن يكى آمد درِ يارى بزد * كفت يارش كيست كاين در مىزند كفت من كفتش برو هنكام نيست * بر چنين خوانى مقام خام نيست مىكويم عقل عاشق مىچيند و عشق فايق برمىچيند سعى مىكن و جان مىكن و مس وجود خود را به كيمياى عشق زن و مىكوى نظم اى دواى نخوت و ناموس ما * اى تو افلاطون و جالينوس ما بدانكه عشق نهايت ندارد امّا مراتب دارد و در هر مرتبهء موصوف مىشود بصفتى و موسوم مىكردد به اسمى در جائى ميل كويند و در محلّى ارادت و در مقامى محبّت خوانند و در مكانى عشق مىكويند و حبّ و هوا هر دو تحت عشقند و علامت ميل بذل مال و دولت و علامت ارادت بذل مال و دولت و جاه و منزلت است و علامت محبّت بذل مال و جاه و جان است و در مقام عشق بذل همه آنها مع ايمان بيت بذل مال و بذل جاه و بذل جان * در طريق عشق اوّل منزلست جناب رسول اكرم ص صحابهء خود را بر اين‌ها آزمود و در مقام ميل اموال ايشان را بنام خمس و زكات و صدقه بازكرفت و در مقام ارادت عبد حبشى را با سيّد قرشى يكسان نمود إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ و در مقام محبّت فرمود وَ جاهِدُوا فِي اللَّهِ حَقَّ جِهادِهِ يعنى جانهاى خود را در راه محبّت بذل كنيد و از ميدان سربازى مكريزيد و در مقام عشق فرمود كه از خدايان خود بكذريد و بر خداى من ايمان آوريد و عشق نيز مراتب دارد در مرتبه نه از قهر معشوق كم كردد و نه از مهرش افزون شود و در مقامى از قهر معشوق لذّت يابد كه ضرب الحبيب حبيب و نيز كفته‌اند اكر عاشق شاعر بوجود عشق و معشوقست آن را عاشق فارق كويند و اين دو مرتبه دارد يا طلب از مطلوب دارد و در مقام رَبِّ أَرِنِي پا مىكذارد و يا آنكه طلب طالب همان مطلوبست و بجز مطلوب مرادى ندارد حسبى ربّى كويان و طريق ما رايت شيئا الّا و رايت اللّه فيه پويانست اوّلى عاشق خويش است به‌نحوى و ثانى عاشق معشوقست به نوعى يعنى عاشق با تميز است و اكر عاشق مميّز عشق و معشوق نيست و شعور بوجود خود نيز ندارد و من رانى فقد راى الحقّ مىسرايد و انا خالق السّماوات و الأرض از نهادش برآيد اين مرتبه را فنا در فنا كويند آيهء إِنَّنِي أَنَا اللَّهُ لا إِلهَ إِلَّا أَنَا بر اين مطلب دلالت دارد اكرچه اين كلام را درخت كفت امّا عاقلان دانند كه كلام معشوقست نه عاشق در اين مقام فانى و مستهلك است عاشق سخن بايزيد و منصور را از اين قبل ميدان بيت روا باشد انا الحق از درختى * چرا نبود روا از نيك‌بختى چه خوب كفته است آن عزيز مثنوى كرچه قرآن از لب پيغمبر ص است * هركه كويد حق نكفت آن كافر است دانستى آن بزرك چه كفت مىكويد كه در مقام فناء در فناء كه مقام بىشعورى عاشق است كلام عاشق قرآن مجيد است يعنى ما رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ وَ لكِنَّ اللَّهَ رَمى مقوّى اين بيانست و در مقام فناء شعورى يعنى شاعر بودن عاشق مر فناى خويش را در اين مقام كلام عاشق قدسى است وَ ما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوى إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْيٌ يُوحى مؤيّد مقال است چه كه وحى واسطه است ميان عاشق و معشوق و آن عبارتست از شعور عاشق مر وجود خود و ذات معشوق را و امّا در مقام خودى و تميز آنچه عاشق كويد حديث باشد خبر حبّب الىّ من دنياكم ثلث الطيّب و النّساء و قرّة عينى الصّلاة مخبر از آنست و آن مقام عقل عاشق است كه عبارت از جلوات و تجليّات معشوقست در كسوت ادراك عاشق چنان كه بزركى