زين العابدين شيروانى
577
بستان السياحه ( فارسي )
تو كه به اين حرص و آزى و رشتهء املت بدين درازى چكونه وفات خواهى يافت و بچه طريق بوادى خاموشان خواهى شتافت درويش كفت چشم عبرت بكشاى و مردن درويشان را مشاهده نماى اين بكفت و كشكول زير سر كذاشت اللّه كفت و لواى عزيمت بصوب آخرت افراشت شيخ از ديدن آن امر غريب متغيّر كشته از خود و از دكّاندارى يكباره كذشته تمام اسباب خود را به تاراج داده سالك راه قويم كرديد و از آن درويش به درجهء عالى رسيد بيت آنچه زر مىشود از پرتو آن قلب سياه * كيميائيست كه در صحبت درويشانست كنج عزلت كه طلسمات عجايب دارد * فتح آن در نظر همّت درويشانست عاقبتالامر در فتنهء چنكيزى اسير مغولى شده مغولى ديكر او را به هزار دينار مىخريد شيخ فرمود كه مرا مفروش كه قيمت من زياده از اينست آنكاه مغولى ديكر آن جناب را به مشت كاه خريدار كرديد شيخ فرمود بده كه بيش از اين نمىارزم مغول غضبناك شده آن جناب را بعزّ شهادت رسانيد منقولست كه چون آن جناب بعزّ شهادت رسيد سرّ خود را به دو دست كرفته به قدر نيم فرسخ دويد تا آنجا كه مرقد اوست ايستاده آنكاه از پا درافتاد و روح پرفتوحش روى بجنّات عدن نهاد رحمة اللّه عليه مذكور است كه قاتل آن جناب نادم و پشيمان شد و شيخ را بطريق اسلام غسل داده كفن كرده دفن نمود و مادامالحيات بر سر مزار فيض مدارس مجاور بود تربت آن بزركوار در آن ديار در غايت اشتهار است و ابيات وادى هفت فقر و از كتاب منطق الطّير از آن جناب يادكار است وادى اوّل در بيان طلب هست وادىّ طلب آغاز كار * آن يكى وادى است بىحدّ و كنار چُون فرود آئى به وادىّ طلب * پيشت آيد هر زمانى صد تعب صد بلا در هر نفس آنجا بُود * طوطى كردُون مكس آنجا بُود جدّ و جهد آنجات بايد سالها * زانكه آنجا فلب كردد حالها مال آنجا بايدت انداختن * ملك آنجا بايدت پرداختن در ميان خونت بايد آمدن * وز همه بيرونت بايد آمدن چُون نماند هيچ معلومت بدست * دل ببايد پاك كرد از هرچه هست چُون دل تو پاك كردد از صفات * تافتن كيرد ز حضرت نور ذات چُون شود آن نور بر دل آشكار * در دل تو يك نظر كردد هزار كر شود در راه او آتش پديد * ور شود صد وادى ناخوش پديد خويش را از شوق او ديوانهوار * بر سر آتش زند پروانهوار سِرّ طلب كردد ز مشتاقى خويش * جرعهء مىخواهد از ساقى خويش جرعهء ز انباده كر نوشش كند * هر دوعالم كل فراموشش كند غرقه در دريا بماند خشكلب * سرّ جان را مىكند از خود طلب ز آرزوى آنكه سرّ بشناسد او * ز اژدهاى جان خود نهراسد او كفر و ايمان كر بهم پيش آيدش * ور پذيرد تا درى بكشايدش چُون درش بكشاد چه كفر و چه دين * ز آنكه نتوان شد رهى بىآن و اين حكايت ديد مجنون را عزيزى دردناك * كه ميان رهكذر مىبيخت خاك كفت اى مجنون چه مىجوئى چنين * كفت ليلى را همىجويم ببين كفت ليلى را كجا يا بى ز خاك * كى بود در خاك شارع درّ پاك كفت من مىجويمش هرجا كه هست * بو كه جائى يكدمش آرم بدست وادى دويّم در بيان عشق بعد از آن وادىّ عشق آيد پديد * غرق آتش شد كسى كآنجا رسيد كس در آن وادى بجز آتش مباد * هركه آتش نيست عيشش خوش مباد كرم او سوزنده و سركش بود * عاشق آن باشد كه چُون آتش بود عاقبتانديش نبود يكزمان * دركشد خوشخوش در آتش صد جهان لحظهء نه كافرى داند نه دين * درّهء نه شك شناسد نه يقين نيك و بد در راه او يكسان بود * چونكه عشق آمد نه اين نه آن بود اى مباحى اين سخن ز آن تو نيست * مرتدى اين ذوق در جان تو نيست هرچه دارد پاك دربازد بنقد * در وصال دوست مىسازد بنقد ديكران را وعدهء فردا بُود * ليك او را نقد هم اينجا بود تا نسوزد خويش را يكباركى * كى تواند رست ازين غمخواركى تا كه جوهر در درون خود نسوخت * در مفرّح كى تواند دل فروخت مىطپد پيوسته در سوز و كداز * تا بجاى خود رسد ناكاه باز ماهى از دريا چو بر صحرا فتد * مىطپد تا زود در دريا فتد عشق آنجا آتش است و عقل دُود * عشق چون آيد كريزد عقل زود عقل در سوداى عشق استاد نيست * عشق كار عقل مادرزاد نيست كر ز غيبت ديدهء بخشند راست * اصل عشق آنجا ببينى كز كجاست هست هريك ذرّه از هستى عشق * سربهسر افكنده از مستى عشق