زين العابدين شيروانى
559
بستان السياحه ( فارسي )
باغات خوب و بناهاى مرغوب ساختند و قلاع دلكشا و بقاع روحافزا پرداختند و خزاين بسيار و دفاين بيشمار كه ملوك مصر قبل از طوفان مدفون و مخزون كرده بودند بر راى غيبنماى حكيم روشن بود بمصر بن بيصر اعلام كرده جميع آن خزاين و دفاين را ضبط نمودند و چون عمر حكيم به هفتصد و هشتاد سال رسيد به روضهء رضوان و فردوس جنان خراميد حضرت بارىتعالى مصر را فرزندى كرامت نمود و او را قبطيم نام كرد و قاطبهء طبقات قبطيان از نسل قبطيم بن مصر است ابن زولاق در تاريخ خود آورده و اوّل كسى كه بعد از طوفان بارض مصر درآمد بيصر بن حام بود و فرزند او مصر نام داشت از حدّ سودان الى شهر شجر كه قرب چهل مرحله است شهرهاى خوب بنا كذاشت و شهر مصر را سمت غربى رود نيل موسوم بحيره اتمام كردانيد و در معمورى آن سعى موفور و جدّ نامحصور بظهور رسانيد و آن شهر تا زمان ارتفاع دولت اسلام دار الملك كشور مصر بوده و بيست و سه نفر از اولاد حام حكومت نمودند بدين ترتيب اوّل بيصر بن حام بن نوح ع اوّل كسى كه بملك مصر درآمد او بود و در عمارت آن ولايت سعى موفور نمود و مصر بن بيصر اجمالا احوال او مذكور شد دويّم مقيطام بن مصر خديوى دانا و بر عواقب امور بينا بود و علم كيميا را بالهام استخراج نمود و دفاين بسيار جمع كرد و در لوازم تعمير بلاد اهتمام تمام بجاى آورد بعد از آنكه مدّتهاى مديد سلطنت نمود طريق ديار عدم پيمود آن شهريار در هنكام فوت سه پسر داشت و مملكت را بر ايشان قسمت كرد و از حدّ سودان الى دار الملك به قبطيم داد سيّم قبطيم بن مقيطام خسروى عاليمقام بود و بموجب وصيّت پدر بر تخت سلطنت جلوس نمود و ابواب عدل و داد بر روى رعايا كشود و نعت قبطيان را وضع كرد و مدّت شصت سال رسوم سلطنت به عمل آورد و روش پسنديده نهاد چهارم فقطريم بن قبطيم پادشاهى عاقبت وخيم و ستمكار عظيم بود و در مراسم ظلم و جور سعى بليغ مىنمود و در زمان آن جبّار حضرت كردكار قوم عاد را هلاك كردانيد و مدّت حكومت او چهار صد سال امتداد كشيد پنجم بردشير بن فقطريم چون بملك موروثى استيلا يافت بخلاف پدر به راه عدل و داد شتافت و طريق عدالت و ديانت و نكوكارى پيش كرفت و بوستان ملك و ملّت نضارت و طراوت پذيرفت و ارض مصر معمور و آباد و جمهور رعايا دلشاد شدند و معدن زمرّد و زبرجد و مقناطيس را در ايّام او پيدا كردند بيت همين به جانوران دين و داد تاجوران * با من و عيش كرايد بزيب و فر كردد به نوبهار عدالت دمد ز سنك كياه * كياه نخل شود نخل بارور كردد فروغ عدل دهد آن اثر به روى زمين * كه خاك سنك شود سنك سيم و زر كردد در تواريخ مذكور است كه بردشير در علم خفا مهارت داشت روزى فرزند خود را نصيحت نموده غايب كشت بعد از آن كسى را معلوم نشد كه بر او چه كذشت ششم عديم الملك بن بردشير چون قابل پند پدر نبود لاجرم نصيحت پدر را نشنود و سنّت سيئه جبابره را احيا كرده و دمار از روزكار صغار و كبار برآورد و بهر بهانه مال رعيّت را كرفتى و عذر هيچ برنا و پير نپذيرفتى كاهى آن ستمكر مصادره كردى كه اين پيشكش است و كاهى ترجمان فرمودى كه اين هديه بىغش است و كاهى قمار ستم باختى و خلق را در ششدر حيرت انداختى و كاهى سمند جور تاختى و مردم را بيچاره ساختى و كاهى رعيّت مسكين را بىخيانتى فروختى و كاهى بىخيانتى ولايتى را سوختى هرجا دختران ماهپيكر و پسران خورشيدمنظر شنيدى آن شهريار ستمكر احضار كردانيدى و همواره دانشمندان را دشمن داشتى و لواى عداوت اهل كمال را برافراشتى و هرجا بداصل و شرير بودى بر تربيت او همّت كردى و اكر دانشمندى او را نصيحت كردى دمار از روزكار او برآوردى و كفتى رعايا را چقدر و منزلت باشد كه ملوك را نصيحت نمايند و زيردستان را چه محلّ آنست كه زبان بر موعظت سلاطين زبردست كشانيد مدّتهاى مديد آن جبّار عنيد عمر پليد خود را بظلم و جور كذرانيد عاقبتالامر آن بىعاقبت با هزاران حسرت بدار البوار خراميد هفتم مفقادش بن عديم الملك بمضمون كريمهء يُخْرِجُ الْحَيَّ مِنَ الْمَيِّتِ * آن سرور بخلاف روش پدر طريق عدل پيش نهاد مدّت چهار صد سال داد عدل و داد و صلح و سداد بداد و بهغايت سيرت خوب و صفت مرغوب داشت و از مراتب رعيّتپرورى هيچكونه مهمل نمىكذاشت تا آنكه رايت عزيمت به كشور نيستى برافراشت و نام نيكو در جهان فانى يادكار كذاشت بيت نام نيكو كر بماند ز آدمى * به كه زو ماند سراى زرنكار هشتم مناوش بن مفقادش آن شهريار بعلم حكمت دانا بود ليكن آن كوساله طريق كاوپرستى را بدعت نمود و در مراتب ستمكرى فكرهاى دقيق