زين العابدين شيروانى
28
بستان السياحه ( فارسي )
و اسماء اصحاب او آنجا بود يكى از آن جمله ابن كبش بود و شاكرد وى وزير از اصحاب حلّاج تفحّص كرد كفتند اين داعى حلّاجست كه در خراسان خلق را به دو مىخواند و در ميان كتاب چند نامه بود كه از نواحى به دو فرستاده بودند و وصيّتى كه او كرده بود و اعيان را كه چكونه خلق را به دو خوانند و سخن با ايشان به قدر عقول ايشان كويند و جوابها كه بر من نويسند چنين نويسند كه ايشان دانند كه نوشتهاند وانكه نوشته است ابو القاسم زنجى كويد روزى با پدر خود نزد وزير بوديم وزير برخواست و ما در آن سراى كه حلّاج بجوار ان بود درآمديم و هارون ابن عمر آنجا بود با پدرم حديث مىكرد غلامى ديدم كه اشاره بوى كرد هارون برخواست و بعد از ساعتى بازآمد رنكش متغيّر شد حال پرسيدم كفت غلامى كه مرا خواند بر حلّاج موكّل است و هر روز طعامى نزد او مىبرد كفت به عادت هر روز طبق بركرفته نزد حلّاج بردم ديدم كه خانه را از جسد خود از سقف تا زمين پر كرده چنان كه هيچ جاى نيافتم كه طبق بكذارم ترسيدم و طبق را انداختم و اكنون غلام را تب كرفته است ما همه عجب بمانديم ناكاه وزير فرستاده غلام را بخواند و حال ازو پرسيد غلام قصّه بازكفت وزير اعراض كرده كفت از سحر حلّاج ترسيدى و بعد از ان ميان كتاب ورقى يافتند كه اكر خواهى حج كنى و نتوانى در ايّام حج به خانهء خالى و چهار سوى پاكيزه درآى و چنان كن كه كس آمدوشد نكند و آن خانه را طواف كن و مناسك بجاى آور و سى نفر يتيم را طعام ده و خدمت كن و هريك را پيراهنى درپوشان و هفت درهم يا سه درهم به هر يك بده كه اين عمل قايممقام حج باشد ابو القاسم كويد پدرم آن كتاب را مىخواند چون بدين فصل رسيد قاضى ابو عمر و حلّاج را كفت اين سخنان از كجا نوشته كفت از كتاب اخلاص حسن بصرى قاضى كفت يا مبيح الدّم ما اين كتاب را در مكّه نزد اوستاد خواندهايم اين در آنجا نيست وزير قاضى را كفت آنچه كفتى بنويس قاضى نمىنوشت و با حلّاج سخن مىكرد وزير الحاح مىنمود تا قاضى نوشت و هركه در آن مجلس بود از قضات و مفتيان همه نوشتند و حلّاج را چون معلوم شد كه او را خواهند كشت كفت خون من بر شما حرام است و شما را روا نباشد قتل من زيرا كه اعتقاد من اسلام است و مذهب سنت و كتب من در سنّت بسيار است خون مرا مريزيد و تكرار اين كلمات مىكرد و ايشان مىنوشتند پس از آن نوشته را نزد مقتدر عبّاسى بردند او جواب داد كه چون فتوى قضات و فقها اينست او را به كنار دجله بريد بر سر جسر و هزار تازيانه بزنيد اكر نميرد دست و پاى او را ببريد و كردنش را بزنيد و سرش را از دار آويخته جسدش را بسوزانيد چنان كه فرموده بود كردند و سرش را به نيزه كرده مدّت يك سال در بلاد خراسان كردانيدند تا خلق را معلوم شد كه اين سر زنديق است و كتابى تاليف كرده است نام او بستان المعرفه و طاسين الازل جمله كفر و زندقه است و در آنجا كويد هركه خدا را بصنع شناسد اقتصار بر صنع كند دون صانع و كويد دل پارچه كوشت است و خون فانى معرفت در آن قرار نكيرد زيرا كه معرفت جوهر ربّانيست تا اينجا از تبصرة العوام نقل كرديد و صلّى اللّه على محمّد و آله اجمعين اقليم پنجم ابتداى آن از مشرق و از ملك خطا و تركستان و ماوراءالنّهر و خوارزم كذشته و از درياى خزر عبور كرده از ديار شيروان و موغان و كرجستان و ارمنيّه ارض روم مرور كرده بحر روم را قطع نموده از بلاد اندلس و طنجه كذشته به درياى اوقيانوس پيوندد و خداوند اين كشور زهره است در آن اقليم دويست و يازده مدينه مشهوره و دو هزار قصبه معموره و سى كوه بزرك و چندين نهر سترك نوشتهاند لون مردمش سفيد و هوايش به برودت مايل آب و هوايش معتدل و خاكش حسنخيز و زمينش بهجتآميز نهايت ايّام اواسط آن كشور پانزده ساعت است ساكنان آنجا از نسل سام و يافث بن نوح عليهالسّلاماند و سواد اعظم آن كشور قوم ترك و طايفهء خطا و مغول و تاتار و فرقهء قبچاق و فرنك و قلماق و قزّاق و كرج و ازبك و بعد يهود و نصارىاند جمعى از دانشمندان و دانايان و ملوك دينشان از آن مكان برخواستهاند و به زيور فضائل و كمالات نفسانى آراستهاند صاحبان لغات بسيار و ارباب ملل در آن كشور بيشمارند هفت حصّه آن ديار مالكى و شافعىاند و پنج حصّهء ديكر مشرك و كافرند و نيز بتپرست و آتشپرست و لامذهب و نصارى و يهود فراوانند و يك حصّه ديكر شيعه اماميّهاند و فواكه سردسيريش وسط مايل به خوبى و در اكثر اماكن آنجا كندم و جو و نخود و امثال آن ارزانست و ساير حبوب و غلّاتش تسعير دارد و معادن طلا و نقره و آهن و سرب در آن كشور