زين العابدين شيروانى

552

بستان السياحه ( فارسي )

الحبشيّه مىكفتند ولادت عمر بعد از سيزده سال از واقعهء عام الفيل روى نمود و مدّت ده سال و پنجاه و يك روز خلافت فرمود و در غرّه محرّم الحرام و بقولى بيست و هفتم ذىالحجّه و به روايت اشهر نهم ربيع الاوّل به زخم ابو لؤلؤ غلام مغيره ازين عالم ارتحال نمود و مدّت عمرش شصت و چند سال بود و در ايّام خلافت او تمامت بلاد عراقين و شام و مصر و كرمان و ارمن و آذربايجان و موغان و اكثر بلاد خراسان به حوزهء اسلام درآمدند و كويند هزار ولايت و شهر در زمان او مفتوح شد ذكر عثمان بن عفّان بن ابى العاص بن اميّه ولادت او بعد از واقعهء عام الفيل به هفت سال اتفاق افتاد و خلافتش در بيستم محرّم سنهء بيست و چهار هجرى روى نمود و مدّت يازده سال و يازده ماه و ده روز خلافت كرد و در ماه ذىالحجه سنه سى و پنج هجرى بتيغ مهاجر و انصار و باتّفاق اكابر مصر و كوفه و بصره طريق عدم پيمود و بعد از كشته شدن جسد او را دفن سه روز نكردند و بعد از سه روز چند نفر او را ميان شام و خفتن در قبرستان يهودان مدفون ساختند و در كتب معتبره مذكور است كه چون اهالى مدينه ملاحظه نمودند كه عمر بر بستر موت افتاده لهذا اصحاب در تعيين امر خلافت به او سخن كفتند عمر جواب داد كه لايق اين منصب و شايستهء اين مطلب شش نفرند امّا هركدام را صفتى است كه بواسطهء آن صفت در تعيين ايشان اشاره نمىكنم و حكم صريح بر خلافت هيچيك از ايشان نمىكنم اوّل علىّ بن ابى طالب ( ع ) و حرص او بر خلافت مرا از تعيين او به خلافت مانع است دويّم عثمان بن عفّان و او خويشان خود را دوست مىدارد و زمام مهام انام را به كف ايشان مىكذارد سيّم عبد الرّحمن فهو قارون هذه الأمّة و او قارون اين امّت است و در آن نيز خطر است چهارم طلحه و او مرد متكبّر است و خودپسند پنجم سعد بن وقاص و آن را نسب عالى نيست ششم زبير و آن تندخو و تيزگفتار است پس بايد كه اين شش نفر در امر خلافت مشورت نمايند و يكى را از ميان خود در اين امر مقرّر كنند و اكر پنج كس با هم در قولى اتّفاق نمايند و يك نفر ابا كند او را بكشند و اكر چهار نفر متّفق باشند و دو نفر مخالفت كنند آن دو نفر را نيز كردن زنند و اكر سه نفر بر طرفى شوند و سه نفر به طرف ديكر جانب آن جماعت را كه عبد الرّحمن بن عوف بدان طرفست مرجّح دانند و آن‌كس را به خلافت نشانند راقم كويد كه تفصيل اين كلام طول دارد به همين قدر كفايت نمود ذكر مرعش شهريست دلكش از شهرهاى شام و از جند قنسرين و بلده‌ايست به‌غايت دلنشين آنكه كفته بلده‌ايست از جزيره موصل غلط محض است و ديكرى نوشته كه نام قلعه‌ايست ميان ارمنيّه و دياربكر اين هم از وجهى محض غلط است و امّا آنكه قريب بولايت ارمنيّه است صحيح است لفظ مرعش در لغت كبوتر بلندپرواز را كويند و چون آن شهر در دامن كوه و نيز در بلندى واقعست لهذا موسوم بمرعش شده و جانب جنوبش به‌غايت كشاده و اصل شهر در زمين پست و بلند اتّفاق افتاده به نظر بيننده به‌غايت فرخنده و خوش‌آينده است و قرب شش هزار باب خانه در اوست و قريه‌هاى معموره مضافات اوست آبش فراوان و در جميع عماراتش روان هوايش طرب‌انكيز و خاكش حسن‌خيز و در اكثر خانهاى آنجا حديقهء دلكشا و باغچهء روح‌افزاست فواكه سردسيريش فراوان و حبوب و غلّاتش ارزان و اكثر مشتهياتش موفور و مردمش همواره در عيش و سرورند هنكام بهار آن ديار رشك كلستان كشمير و قندهار است و همهء آن ديار كلذار سيّما در قرب آن ارغوان‌زاريست كه راقم مثل آن كم ديده و كمتر شنيده است دلبران آن سرزمين غيرت بتان فرخار و چين است مردم آنجا اكثر حنفىمذهب و خوش‌مشربند و در نواحى آن علىاللّهى نيز بسيار است و قليلى شيعه در آن ديارند و عموما خوب‌چهره و از متاع حسن با بهره‌اند و مدّت بسيار آن ديار دار الملك ملوك ذو القدريّة بود و ابتداء دولت ايشان در سنهء هفتصد و هشتاد هجرى روى نمود و اوّل ايشان قراجا ابن ذو القدر بيك بود و بعد از او علاء الدّوله ذو القدر به‌غايت محتشم بود و شاه اسماعيل با او مصاف داد و مكرّر شكست بجانب ذو القدريّة افتاد و سلطان سليم خان قيصر روم بر ملك او مستولى كشت و هم‌زمان دولت ايشان در سنه نهصد و چند هجرى به دو دركذشت اكنون نيز طوايف ذو القدر در آنجا سلوك دارند و از جانب خوندكار روم حكومت كذارند راقم چند كاه در مرعش بوده و با اكابر و اعاظم آنجا معاشرت نموده و ارباب فضل و كمال و اصحاب وجد و حال در آن ديار بسيار ديده و خداوندان حسن و جمال و صاحبان جاه و جلال مشاهده كرديده است كه ذكر همه باعث طول كلام خواهد بود لاجرم بذكر يك نفر ايشان اختصار خواهد نمود ذكر محمّد افندى