زين العابدين شيروانى
505
بستان السياحه ( فارسي )
محض است كما ورد فى الحديث القدسى سبقت رحمتى غضبى پس به صيغه مجهول ادا كردن افاده اين معنى مىكند كه آنكس كه غضب بر او وارد شده كويا فاعل غضب او مجهولست و كسى نمىداند كه كدام شخص بر او غضب كرده و در حضور تو منتهاى ترك او بست كه با وجود وسعت رحمت تو ما صريحا صفت غضب را به تو نسبت دهيم و حقا كه كمال عنايت و كرم از اينجا ظاهر مىشود كه بندكان خود را تعليم مىفرمايد كه در حضور من به اين نوع با من مخاطبه و مكالمه كنيد و همچنين ذكر ضالّين بجاى اضللتهم و با وجود اينكه يكى از اسماى حسناى او اسم مضلّ است اشاره است به اينكه اضلال حق فى الحقيقة ايجاد ضلال در عبد نيست بلكه ضلال امريست عدمى و از حق نيست خذلان او و صفت ذاتى حق نيست مكر هدايت پس آنكس كه كمراه شد فى الحقيقة خود كمراه شد نه اينكه حق او را كمراه كرده و در اين فقرات نهايت رعايت و كمال عنايت فرموده و الحمد للّه على فهم اللّطائف لطيفه الَّذِينَ أَنْعَمْتَ عَلَيْهِمْ ايمائى است به اتممت عليكم كه در آيه شريفه الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي وَ رَضِيتُ لَكُمُ الْإِسْلامَ دِيناً واقع شده و چون نعمت در اينجا بمعنى ولايت على ( ع ) است در اينجا نيز به اين معنى خواهد بود و درويشان نعمة اللهى را كثّرهم اللّه تعالى در اين اشارت بشارتهاست و چون غضب در مقابل رضاست و غَيْرِ الْمَغْضُوبِ عَلَيْهِمْ در مقابل أَنْعَمْتَ عَلَيْهِمْ واقع شده لهذا در الَّذِينَ أَنْعَمْتَ عَلَيْهِمْ رضيت عليهم نيز مندرجست و چون طريقت حضرت نعمة اللّه ولى قدّس سرّه العلى به حضرت مولانا الثّامن الضّامن علىّ بن موسى الرّضا ( ع ) منتهى مىشود و در ضمن اين اشارت بشارتى ديكر است و الحمد للّه على فهم اللّطائف و له فى الرّباعيّات اوّل قدم عشق بود درد طلب * دوّم قدمش بريدن از كلّ سبب سيّم قدمش بندكى و عجز و ادب * چارم چو وصول فهو نعم المطلب ايضا و له حق جلوهكر از حضرت اسماء و صفات * اسم و صفتش بجان را عيان و ذوات اعيان و ذوات فىء اسماء و نعوت * اسماء و نعوت ظلّ حق حضرت ذات و له اى مست شراب عشق سرمد مددى * اى محرم خاندان احمد ( ص ) مددى اى آئينه على اوحد مدَدى * اى رند قلندر مجرّد مددى و صلّى اللّه على محمّد و آله الطّاهرين ذكر قدوة العارفين و زبدة العاشقين العارف باللّه معطّر على شاه طيّب اللّه ثراه اسم سامى آن جناب آقا محمّد مهدى بن خواجه شفيع است عارف بر حق و عاشق جمال مطلق بود و در سوز و كداز و عشق و شوق و فقر و فنا كمتر كسى به آن جناب برابرى مىنمود و جامع علوم ظاهرى و باطنى بود و در كشف حقايق و شرح دقايق آن جناب را عديل نبود نسب كراميش بمولانا محمود شبسترى صاحب كلشن راز مىپيوندد از خاندان فضل و علم و بشغل و عمل ديوان مشغول مىبود آن جناب در به دو حال ترك مشاغل دنيوى كرده در خدمت مولانا مظفّر على شاه به تحصيل علوم اشتغال مىنمود و از غايت ورع و تقوى ترك متعلّقان و اخوان نيز كرده در مدرسه بسر بردى و اوقات فرخنده ساعات خود را بطاعات و تحصيل كمالات برآوردى بالاخره ربوده مشتاقعلى شاه قدّس سرّه كشت و از مشاغل درس و تدريس دركذشت نظم هركسى را حضرت ايزد بخواند * از همه كار جهان بيكار ماند بامر جناب نور على شاه قدّس سرّه تلقين كرديد و از باطن فيض مواطن آن جناب با على مراتب فقر و فنا رسيد بعد از چند كاه جناب نور على شاه اذن ارشاد فرموده كه خلق را هدايت كند و طالبان را به راه سداد خواند آن جناب چه قبل از سلوك فقر چه بعد از آن همواره در صحبت مولانا مظفّر على شاه قدّس سرّه بودى و از حضور مولانا به هيچكونه تخلف ننمودى هنكامى كه شهريار ايران مولانا را از كرمان بدار الملك طهران احضار فرمود باحضار آن بزركوار نيز امر نمود مدّتى در طهران سكونت داشت و بعد لواى عزيمت بصوب همدان برافراشت و چون چندى بر اين منوال بكذشت از جانب شاه باحضار آن جناب فرمان صادر كشت بنابراين بدار الملك طهران معاودت فرمود و بنا بر حسد حسّاد و سعايت اهل فساد بامر شاهى آن جناب را چوب زدند و فرج اللّه خان نسقچىباشى چندان چوب و تبرزين به آن سرحلقهء اهل يقين زد كه بعد از شش يا هفت روز جهان فانى را بدرود نمود و اين واقعه در طهران در سنه هزار و دويست و هفده هجرى بود