زين العابدين شيروانى

467

بستان السياحه ( فارسي )

در آن ولايت خوب‌صورت نمىشود اكرچه در به دو حال نسل دخل دارد و ليكن بتدريج مانند اهل ساير سودان خواهد شد و ديكر آنكه كشمير ولايتى است على حدّه و اطراف آن محدود است و به كشور هندوستان دخل ندارد و چون ملوك هند مدّتها در آن ولايت حكومت نموده‌اند لهذا توهّم نموده‌اند كه از صوبهء هندوستانست و حال آنكه نه چنانست راقم مدّت هشت ماه و نيم در آن اقليم بوده و با اكابر قوم و اعيان ملّت معاشرت نموده و بعضى بلاد آنجا را بطريق معهود ذكر كرده و بعد نيز مذكور خواهد نمود و دار الملك آن ديار نقر نام دارد و سرى نقر نيز كويند ان‌شاءالله تعالى در حرف نون خواهد آمد اكنون بذكر يك نفر از اهل كشمير مبادرت مىنمايد ذكر مير نظام الدّين عارف معارف دين و عارج معارج يقين بود و در مراتب حكمت و عرفان كمتر كسى به او برابرى مىنمود و سياحت بسيار كرده و روزكار فراوان با هر فرقه برآورده بوده با راقم كمال لطف و شفقت داشت و بر استرضاى خاطر فقير همّت مىكماشت روزى در اثناى صحبت در تعريف حضرت انسان فرمود كه وجود انسان غايت هر غايات و نهايت جميع نهايات و خلاصهء موجودات و زبدهء كائنات است چنان كه لولاك لما خلقت الأفلاك مصداق اين معنى است و بعضى محقّقان امانت مفروضه را به قابليّت ترقّى و تنزّل انسان تعبير كرده‌اند زيرا كه اين تفاوت درجهء كه در انسانست در هيچ موجودى محقّق نيست و اين بدان معنى است كه انسان در فطرت مرتبهء وسطى يافته است و ميان مراتب كائنات افتاده و او را راه است به اراده به مرتبهء اعلا و طبيعت مرتبهء ادنى از بهر آنكه در غذا و جذب منفعت و دفع مضرّت كه از لوازم طبيعت حيوانى است احتياج او از ساير حيوانات زياده است و غذاى او بىتربيت زرع و حصاد و طجن و عجن و خبز و تركيب بدست نيايد و لباس او بىتصرّف غرل و خياطت و دباغت ميسّر نشود و سلاحت بىصناعت و تهذيب و تقرير صورت نبندد همچنان در باطن كمال هر نوع از انواع مركّبات نباتى و حيوانى در فطرت انسان تقديم يافته است و كمال انسانى تقديم يافته است و كمال انسانى و شرف و فضيلت او حواله بفكر و رويّت و عقل و ارادت او آمده و كليد سعادت و شقاوت و تمامى و نقصان بدست كفايت او داده شده پس اكر همّت خويش را بدان مصروف سازد كه غذاى او لذيذتر و لباس او شريف‌تر و سلاح او لطيف‌تر باشد جميع دانش و حكمت و تصرّف و نهمت در سر استيفاى اين دو قوّت كه شهوى و غضبى است صرف كند و حاصل عمر كرانمايه را بباد دهد و خود را از ساير حيوانات سازد و باقصى مراتب آن رسد يا نرسد و اكر حكمتى كه كليد سعادتست در استفتاح ابواب كمالات در وصول به حضرت رفيع الدّرجات اعمال كند و بتدريج بسوى علوم و معارف كرايد شوقى كه در طبيعت نيل به كمالات مركوز است او را از مرتبه به مرتبه آرد و از افقى به افقى رساند تا نور الهى بر او تابد و آينهء روح او به مصقله حكمت از زنكار طبيعت زدوده شود و قابل انوار تجليّات كردد و مجاورت ملاء اعلى دريابد و از مقرّبان حضرت صمدى شود تا به حدى رسد بيت فلك را زير خود كرسى نخواهد * ملك را پيش خود محرم ندارد و بتدريج طلسم جسم از ميان برخيزد و كنج مخفى جان بظهور آيد و با نار رشحات جمال پروبال پروانه وهم و خيال سوخته شود و طالب در دامن وصال مطلوب آويزد و بانوار يكانكى آثار ظلام و بيكانكى برخيزد و چون به ديدهء دوست كه لايق ديدار اوست مشاهدهء جمال و مطالعهء كمال دست دهد كويد شعر أ أنت أم انا هذا العين فى العين * حاشا حاشا من اثبات اثنين پس اى درويش مقصود كارخانهء آفرينش و مردمك ديدهء بينش و زبدهء مخلوقات و ثمرهء شجرهء كائنات توئى و چون دانستى كه مقصود حق و مطلوب حضرت مطلق توئى نظم صورت عقل را نگار توئى * چمن روح را بهار توئى راز پنهان بكويمت پيدا * راز پنهان و آشكار توئى جز تو اندر شمار نيست كسى * اوّل و آخر شمار توئى ذات تو چنان شريف است و صفات تو چنان لطيف كه هرچه در خزانه يزدانيست بر تو ارزانيست كنبد آسمان سقف تو و صحن زمين وقف تو آفتاب طبّاخ تو و ماهتاب صبّاغ تو كواكب دليل راه تو از مغرب تا بمشرق تماشاكاه تو لوح و قلم جريدهء راز تو عرش و كرسى قبلهء نياز تو اين‌همه حكمتهاى الهى و جنود حضرت پادشاهى است كه كاهى از عرصهء ميدان نبوّت با رايت فتح و ظفر در صورت آيات و خبر پديد آيند و به اعانت تو كرايند تا بر عساكر شياطين و نفس و هوا بمدد آن جنود منصور و غالب آئى و نقد