زين العابدين شيروانى

451

بستان السياحه ( فارسي )

حاضر مىشدند و استفاده و استفاضه مىنمودند و آنچه مقصود مولانا بود از فضائل صورى نديد لاجرم خدمت مشايخ را بركزيد و جمعى كثير از علماء عصر و عرفاى زمان را ملاقات نمود آخرالامر به خدمت شيخ شمس الدّين تبريزى قدّس سرّه رسيد و از يمن توجّه آن بزركوار باعلا مرتبهء عارفان باللّه مشرّف كرديد و سبب ملاقات مولانا شمس الدّين را چنين كفته‌اند كه چون شمس الدّين در خدمت بابا كمال الدّين جندى بكمال رسيد بابا كمال روزى بشمس الدّين فرمود كه تو را بايد بولايت روم روى و در آنجا سوخته‌ايست مىبايد آن را مشتعل كردانى شمس الدّين فرمان پذيرفته متوجّه روم كرديد در حين سياحت آن مرزوبوم به شهر قونيه رسيد و در كاروانسراى شكرفروشان منزل كزيد روزى در بازار مولانا بر استرى سوار بود به كوكبهء تمام مىكذشت ناكاه شمس الدّين بمولانا نظر انداخت و به فراست مطلوب را بشناخت و در ركابش روان شده از مولانا پرسيد كه غرض از مجاهده چيست و رياضت و دانستن علوم را چه معنى است مولانا كفت كه جز روش سنّت و آداب شريعت مطلبى ديكر نيست شمس الدّين فرمود كه اين خود ظاهر است مولانا كفت كه وراى اين چيست شمس الدّين فرمود علم آنست كه تو را بمعلوم رساند و بشاهراه حقيقت كشاند و اين بيت حكيم سنائى را بخواند بيت علم كز تو تو را نبستاند * جهل از آن علم به بود بسيار مولانا از اين سخن متاثّر و متحيّر كرديد و همواره با او مىنشست و مىآرميد موالى و اصحاب مولانا شور و غوغا برآوردند و بر شمس الدّين طعن و تشنيع كردند كه سر و پا برهنه و شكم كرسنه ظهور نموده و مقتداى مسلمانان را كمراه كرده است طرفه‌تر آنكه نه خط دارد و نه سواد و نه ربط دارد و نه ذهن نقّاد و نه عربى خوانده و نه عجمى و نه متكلّم است و نه حكيم غالبا اين مرد جادوكر و شخصى ساحر باشد چندان طعن و لعن كردند كه شمس الدّين بالضّروره بصوب تبريز روان كرديد و مولانا را از فراق شمس سوز عشق زبانه كشيد و در فراق شمس الدّين اشعار سوزناك مىكفت و به مثقب عشق كهرهاى معنى مىسفت آخرالامر طاقتش طاق كشته بسوى تبريز بشتافت بعد از زحمات بسيار مطلوب را دريافت در مثنوى از زبان دامدار به آن اشاره نموده بيت ساربانا بار بكشا ز اشتران * شهر تبريز است و كوى و دل‌ستان فرّ فردوسى است اين پاليز را * شعشعهء عرشى است مر تبريز را مولانا در خدمت شمس الدّين بروم آمدند و چند كاه خالى از اغيار مشغول صحبت شدند ديكرباره موالى مولانا بنياد حسد نهادند و زبان تقبيح و تعييب نسبت بشمس الدّين كشودند بيت خداى تخم حسود از زمين براندازد * اكر حسود نباشد جهان كلستان است اين بار شمس الدّين به طرف شام عزيمت نمود و مدّت دو سال در نواحى شام اقامت فرمود و در اين مدّت مولانا از فراق شمس الدّين مىسوخت و غزلهاى عاشقانه مىساخت و عشق شمس الدّين بنياد صبر و قرار مولانا را برانداخت مبلغ هزار دينار زر به پسر خود بهاء الدّين داد و كفت به زودى بسوى شام بخرام شمس الدّين را در قريهء صالحيّه خواهى ديد كه با فرنكىزاده شطرنج مىبازد زنهار بخاطر خطره ميار آن پسر يكى از مردانست از اين راه آكاهش مىسازد و اين زر را به عتبهء خداوندم شمس الدّين نثار كن و كفش آن حضرت را بسوى روم كردان و اين ابيات بخوان بيت برويد اى حريفان بكشيد يار ما را * به من آوريد حالى صنم كريزپا را اكر او بوعده كويد كه دم دكر بيايم * مخوريد مكر او را بفريبد او شما را تمامى اين غزل را فرمود بهاء الدّين به حكم والد بشام رفته آنچه از پدر شنيده بود ديد و آنچه مولانا فرموده بود به انجام رسانيد شمس الدّين بصوب روم مصمّم كرديد و در آن سفر بهاء الدّين در ركاب شاه شمس الدّين مسافت يك ماه راه پياده آمد هرچند آن حضرت مبالغه نمود كه سوار شود بهاء الدّين راضى نشد و در جواب عرض نمود كه شاهسوار و بنده‌سوار چكونه مىشود نظم آفرين خداى بر پدرى * كه تو پرورد و مادرى كه تو ز او چون شمس الدّين به قونيه رسيد و مولانا بشرف مواصلت مشرّف كرديد آن حضرت در بين صحبت اظهار بهجت از بهاء الدّين فرموده كفت من از او راضى شدم مرا سرى بود و سرّى سر به تو دادم و سرّ را به پسرت بخشيدم اكر بهاء الدّين ولد را هزار سال عمر مىبود و همه را در طلب خدا صرف مىنمود آنچه در اين سفر او را حاصل كشت هزار يك او را حاصل نمىشد منقول است كه شبى آن حضرت با مولانا در خلوت صحبت مىداشت و اعلام طريقت بر سپهر حقيقت مىافراشت ناكاه كسى از