زين العابدين شيروانى
446
بستان السياحه ( فارسي )
اوّل بهمنزلهء دويم است از علّت اولى نه در عدد بلكه در قدم و او را عقل كلّ و عقل فعّال خوانند و اين عقل همانست كه در قرآن قلم خوانند و تاثير آن عقل در نفس چون تاثير قلم است در لوح و نفس آن لوح است كه در قرآن ياد كرده شده و نفس سيّم است نه در عدد و كفتهاند كه از عقل اوّل عقل دويّم و فلك نهم پديد آمد و از عقل دويّم عقل سيّم و فلك ثوابت ظاهر شد و از عقل سيّم عقل چهارم و فلك زحل و از عقل چهارم عقل پنجم و فلك مشترى و از عقل پنجم عقل ششم و فلك مرّيخ و از عقل ششم عقل هفتم و فلك شمس و از عقل هفتم عقل هشتم و فلك زهره و از عقل هشتم عقل نهم و فلك عطارد و از عقل نهم عقل دهم و فلك قمر و از عقل عاشر هيولى و عناصر و اعراض و نفوس عنصريّه آفريده شده پس عقول ده باشد و افلاك نه بود و انحصار عقول بر ده نيست بلكه احتياج بر اينست چنان كه اشراقيّين منع حصر عقول در ده كردهاند و در كتب خود آوردهاند كه بعضى از اين عقول مجرّده ازلى و هيولااند و بعضى كويند كه جمله ازليند و عقل ساكن است و حركت نكند و نفس در عقل ثابت باشد و پيوسته نفس متحرّك بود و عقل چون خواهد علم علّت اولى بداند متحرّك كردد و نفس در عالم عقل چون مشتاق علّت اولى باشد بواسطهء عقل بعلّت اولى رسد و علّت اولى مىداند كه عقل معلول اوست و مراد از اين سخن آنست كه عالم بكلّيّات باشد و جزئيّات نباشد و هرچه ما تحت فلك قمر است معلول طبايع باشد و طبايع معلول نفس و نفس معلول عقل و عقل معلول علّت اولى و كويند اين بدان معنى است كه لايق ملوك و سلاطين نيست كه بنفس خود بر جميع امور قيام نمايند بلكه مناسب آنست كه يكى از اركان سلطنت را بر امر كلّى مقرّر كند و ساير امورات را آن به انجام رساند و نيز كفتهاند كه عالم و علم و معلوم يك دانست و مفهومات آن بنا بر اعتبارات است و كواكب جمله يك حياتست و زندهاند و تغيير و تبديل در ايشان نيست و فاعل و مدبّر ارض متسرّيست و حركت كواكب و افلاك بر دوام و تمام بود و خرق و التيام در افلاك نبود و كواكب ذوىالعقولند و آنچه در تحت ايشانست مشاهده كنند و شنوند و ارض حس دارد و آيهء يُسَبِّحُ لَهُ ما فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ بر اين مطلب دلالت دارد و كويند فيثاغورث و سقراط و خماليس از حكماء قايل شدهاند بر اينكه عالم قديم است و صفات او حادث و جالينوس كفته كه عالم نه قديمست و نه حادث يعنى قديم ذاتى و حادث زمانى نيست و از متقدّمين ايشان مثل ارسطاطاليس و قرطليس و ثامطليس و از متاخّرين ابو نصر معلّم ثانى و شيخ الرّئيس كفتهاند كه عالم قديمست بذات نه بصفات و اصحاب هيولى كفتهاند كه اصل عالم قديم است و تركيب او حادث و جمعى كويند كه افلاطون و ارسطو و بقراط عالم را قديم نكويند و آن را حادث دانند و بعضى كويند كه روح قديم است و مكان ندارد و اكثر بر آن رفتهاند كه روح حادثست و تعلّق او بجسم چون تعلّق عاشق است بمعشوق و چون از بدن مفارقت كند ابدى و باقى شود و معاد عبارت از بازكشت روح است بموضع خويش و چون نفس ناطقه حالات خود را چنانچه شايد به عمل آورد و از تعلّقات جسمانى رستكار كردد بعالم عقول و نفوس رسد و اين مرتبه فوق جنّت است و آيهء فَمَنْ كانَ يَرْجُوا لِقاءَ رَبِّهِ فَلْيَعْمَلْ عَمَلًا صالِحاً وَ لا يُشْرِكْ بِعِبادَةِ رَبِّهِ أَحَداً ياد از آن مىدهد امّا نفس كه از تنكناى طبيعت بيرون آمد و به ساحت يا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ ارْجِعِي إِلى رَبِّكِ داخل نشده و بواسطهء كرفتارى به هر يك از سماوات نسبت پيدا كرده باشد بجرم آن تعلّق كيرد و به تربيت و تفاوت در مراتب سماوات آرام پذيرد چه كه مراد از جنّت سماواتست و سقف آن عرش است امّا اكر نفوس انسانى از چاه طبيعت ظلمانى بيرون نيامده ليكن خير و سعادت آن غالب باشد بطريق ترقّى و ترفّع منتقل شوند از بدنى ببدنى بهتر از بدن اوّل تا زمان عروج بر معارج كمالات منتظرهء انسانيهء امكانيّه بعد از آن پاك از لوث بدن كشته بعالم قدس رسد و اين انتقال را نسخ كويند و آيهء ما نَنْسَخْ مِنْ آيَةٍ أَوْ نُنْسِها نَأْتِ بِخَيْرٍ مِنْها أَوْ مِثْلِها از اين حالت خبر مىدهد و بعضى كويند اين مرتبهء اعرافست و اكر شرّ و فساد در آن نفوس غالب و زايد باشد در ابدان جانوران نزول نمايند و بمناسبت صفات غاليهء خود به بدن يكى از حيوانات درآيند چنانچه روح متهوّران شرير در شيران و متكبّران در پلنكان و از خائفان در كركان و از حريصان در مورچهكان و موذيان در سكان و كژدمان و ماران و محيلان در روبهان و زرطلبان در موشان و امثال اينها در درندكان و چرندكان و پرندكان و اين را نسخ نامند