زين العابدين شيروانى

441

بستان السياحه ( فارسي )

كه اصلح امّت كيست فقير عرض كرد كه آن بر ضمير معرفت تخمير سلطان مخفى نيست ديكرباره سؤال نمود كه سالك مسلك كدام سلسله مىباشى فقير معروض داشت كه سيّد نعمة اللّه ولى كرمانى قدّس سرّه را مريدم بعد از استماع اين سخن از يكى قدماء پرسيد كه تكيه نعمةاللّهيّه در قسطنطنيه هست يا نه آن نديم عرض نمود كه سلسلهء نعمةاللّهيّه تا زمان شاه سلطان حسين صفوى در قسطنطنيّه جارى بود و تكيهء دلكشا داشتند بعد از انقراض دولت صفويّه آن تكيه را درويشان نقشبنديّه تصرّف نمودند تا حال در تصرّف ايشانست شهريار فقير را مخاطب نموده فرمود كه اكر در اين ملك مكث نمائى آن خانقاه را جهة تو تخليه مىكنيم و بر استرضاى خاطر تو همّت مىنمائيم تا آسوده‌خاطر باشى فقير عرض نمود كه جمال دولت خواندكار بخال خلود مزيّن باد كه فقير را حالت سكونت در ملكى نيست اكنون به حركت و سياحت مايلست بعد از شنيدن اين كلام فرمود كه ما را بدعائى مدد كن فقير معروض داشت كه بر ضمير معدلت مصير خواندكار اين معنى روشن است كه يك ساعت عدل سلطان با شصت‌ساله عبادت يكسانست نظم شاه را به بود از طاعت صدسالهء زهد * قدر يك ساعت عمرى كه درو داد كند پس در اين حال اصل دعا نزد خواندكار است و از فقير مىطلبند بيت سالها دل طلب جام جم از ما مىكرد * آنچه خود داشت ز بيكانه تمنّا مىكرد از استماع اين كلام به‌غايت خرّم كشت و اكرام نمود و باحسن وجه رخصت فرمود بعد از چند يوم بنا بر حسب التمنّاى بعضى اركان دولت با سلطان خديجه خاتون كه خواهر اعيانى خواندكار بود ملاقات نمود و جمال حال خاتون به زيور اخلاق حميده و افعال پسنديده آراسته و به حليهء خصايل انسانى و فضائل نفسانى پيراسته بود با وجود وفور دولت و شوكت و كثرت مكنت و عزّت و افزونى جاه و جلال و بسيارى حسن و جمال بصحبت درويشان راغب و مجالست منزويان را از دل‌وجان طالب بود و از پس پرده با ارباب وجد و حال و فضل و كمال صحبت داشتى و همواره تخم بر و احسان و لطف و امتنان بر رعين قلوب اهل عرفان كاشتى و لوازم محبّت و ارادت نسبت به ايشان بجا آوردى و ايشان را آسوده‌خاطر كردى نظم اى كه دستت مىرسد كارى بكن * بيش از آن كز تو نيايد هيچ كار نام نيكو كر بماند ز آدمى * به كزو ماند سراى زرنكار و صلّى اللّه على محمّد و آله اجمعين ذكر قسطمون بلده‌ايست كثرت مشحون از بلاد اناطولى و از مضافات جانيكر و در قرب بحر اسود واقع و طرف مشرق اسلامبول اتّفاق افتاده و اكثر مشتهياتش مهيّا و آماده است كويند شهرى دلكشاه مدينه‌ايست بهجت‌فزا راقم نديده امّا اهلش بسيار مشاهده كرديده است ذكر قشقائى نام طايفه‌ايست از طوايف ترك قومى بسيار و امّتى بيشمارند در كشور فارس سكونت دارند و طريق ييلامشى و قشلامشى سپارند كويند اصل ايشان از تركستان بوده و در زمان ملوك چنكيزيّه و آل تيمور بفارس نقل نموده‌اند ارباب دولت و مكنت و اصحاب ثروت و جمعيّت مىباشند راقم قشقائى بسيار ديده و بصحبت جمعى از آن طايفه رسيده امير ايشان محمّد عليخان ابن جانى خان ابن اسماعيل خانست بر وفق تقدير ملاقات آن امير اتّفاق افتاد و بكرّات صحبت بهجت‌آياتش در كشور فارس و كرمان روى داده اباعن‌جدّ ايلخانى طوايف ملك سليمان و به جلالت دودمان و قدامت خاندان معروف خورد و كلانست به علو شأن و سمو مكان و حسن صورت و نيكى سيرت موصوف و به استقامت راى و صدق مقال و صفوت ضمير و طهارت ذيل معروف و به زيور فضائل انسانى و كمالات نفسانى آراسته و بصدق و صفا و مهر و وفا پيراسته با وجود مشاغل حكومت و امور رياست با اهل حال قرين و با اصحاب كمال همنشين حامى ضعفا و ناصر فقراست امّيد از كرم خداوند كريم و لطف ايزد واجب التّعظيم چنانست كه همواره با شاهد مراد هم‌آغوش و با توفيق ايزدى هم‌دوش باد بربّ العباد ذكر قصر شيرين نام دو موضع است يكى در فارس و آن نزديك كوه دنا واقع شده كويند آبادى ندارد و ديكر قريه‌ايست ما بين كرمانشاهان و بغداد واقع در كتب تواريخ مسطور است كه خسروپرويز جهة زوجه و معشوق خود شيرين‌نام قصرى عالى و مرغوب و عمارتى خوب از سنك احداث كرد و قلعه محكم و جوئى از سنك تراشيده برآورد هنوز آثار او باقى است امّا به سليقهء راقم