زين العابدين شيروانى
400
بستان السياحه ( فارسي )
از آيه مشاهده نور ولايت است در جميع آفاق و انفس چنان كه حديث جندب نيز دلالت به آن مىكند و بزركى فرموده است نظم تفكّر رفتن از باطل سوى حق * بجز و اندر بديدن كل مطلق بعضى از اكابر كفتهاند كه لفظ القرآن و بدن الانسان توامان و معنى القرآن و روح الانسان توامان و حقيقت القرآن و حقيقت الانسان شىء واحد اين سير و سفر مخصوص انسانست از جهة قوّت جامعيّت مظهريت كلّ اسماء و صفات و غير انسان هركه باشد او را مقامى معلوم و معيّن است و از او تجاوز نمىتوانند نمود و از انانيت خود متجاوز نمىتوانند بود و ملك را عقل دادند نه شهوت و حيوان را شهوت دادند نه عقل و انسان را هر دو كرامت كردند و از اعلى عليّين تا اسفل السّافلين او را راه نمودند و زمام اختيار بر كف او نهادند كه هركدام خواهد اختيار كند اكر بجانب مبدا حركت نمايد از ملائكه بهتر و عالىتر شود چنانچه در كلام مجيد اشاره به اين نموده است إِنَّ اللَّهَ اصْطَفى آدَمَ وَ نُوحاً وَ آلَ إِبْراهِيمَ وَ آلَ عِمْرانَ عَلَى الْعالَمِينَ و اكر بجانب هواهاى باطله و شهوات عاطله ميل كند از حيوان كمتر و زبونتر كردد چنان كه در قران فرموده است أُولئِكَ كَالْأَنْعامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ آمديم بتحقيق فكر بدانكه محقّقين عرفا در كتب خود به كنايه و اشاره بيان كردهاند و بعضى از ايشان تصريح نمودهاند منجمله جناب شيخنا و مرشدنا قدّس سرّه العزيز در تمهيد فكر مىفرمايد كه مثلا زيد را ملاحظه كن و بدن او را از اغراض جسمى پاك نما و از اجزاى فضليّه كه لا ينقطع در تبدّلست دور ساز نمىماند مكر شكل جوهرى يعنى كالبد خالى اين عالم مثالست و چون شكل كه عبارت از ابعاد جوهريست ملاحظه كنى و از ابعاد او را پاكسازى يك جوهر موجود معقول تو شود اين عالم مجرّدات و ملكوتست و اوست جوهرى كه زيد از خود به من دانا تعبير مىكرد باعتبار آنكه مربّى بدنست و اكر به صرافت جوهريّت ملاحظه نمائى بىاعتبار تربيت بدن عقل است و چون جوهريت و عرضيّت دو وصف زايدند مر حقيقت ممكن را چون آن زيد معقول را بىاعتبار جوهريّت و عرضيّت فراكيرى معلوم تو مىكردد اوئى لطيف متعيّن بزيد كه او ثابتست و اين عين ثابته زيد است و اينست عالم اعيان ثابته و در اين وقت چون ملاحظه كنى اين عين ثابته زيد از صور علميّه تو است پس تعيينى از تعيّنات عالميّت تو باشد و چون علم خود را كه متعيّن بود به صورت زيد از باقى اشيا پاكسازى همين عالميّت تو ملحوظ تو مىماند و اين عالم اسماء است و در اين حال هيچ امتياز در علم تو نيست و صورتى و تعيّنى نيست و نظر به صرف علم كردى كه عالم صفاتست و جبروت و چون اين مرتبه را از اين ابهام و عموم پاكسازى و صفات ملحوظ تو نباشد همين وجود صرف مىماند و هيچچيزى ازين عالم به غير از وجود نمىتوانى داد و اين تعيّن اوّلست و وجود عام و چون اعتبار وجه و عام نكنى از علم تو غايب مىشود آن اين مرتبه غيبت هويتست و چون اين غيبت هويت به غيبت تو مبدّل كردد يعنى از اين ادراك و عدم ادراك غافل شوى كه فنا عبارت از اين است در اين حال غيب الغيب و كان اللّه مع شىء معه است و تجلّى ذاتى و معاد و اتمام دايره و رجوع باصل همه اينست اكنون به همين دستور عالم محسوس را كه تو يك جزو از آنى پاك نموده اين مراتب را كه از تو علمى است در محض عالم همه را موجود دان و همه را بالفعل در ضمن وجود اين عالم متحقّق بدان و ازين عالم به همين دستور سير كرده مرتبه به مرتبه پاك ساخته بالا را در اين وجود ببين تا آنجا كه باصل وجود عام مىرسى در آنوقت خواهى ديد كه اين عالم محسوس اوست و اين اشياء همه نمونه وجود اوست در عقل و اعتبار و در اين حال كه او محسوس است عالم به او يا محسوس است چون محسوسيّت بخار و يا معقولست چون معقوليّت آب و اللّه اعلم بالصواب و مشايخ دين فرمودهاند كه از براى مبتدى لازمست كه دل خود را با دل شيخ مرابطه دهد تا به اين وسيله قلب او مورد نسيم نفحات الهى كردد زيرا كه مريد در اوّل حال حجب بسيار دارد و تمام متوجّه حضرت جلّ ذكره نمىتواند بود و همكى خود را صرف بارىتعالى نمىتواند نمود چه كه او خو كردهء عالم شهادت و عادت كردهء حسن و صورتست با غيبت صرف او را الفتى و با عالم ملكوت او را نسبتى نيست و صورت شيخ از عالم شهادتست پس او بايد كه اعانت جويد به طريقى كه شيخ ارشاد مىكند در دل خود صورت مرشد را پيوسته در نظر آورد و همواره بدان نكرد چنان كه مجالست صلحا