زين العابدين شيروانى

384

بستان السياحه ( فارسي )

رسيده و فحليان و كلستان مشاهده كرديده و قلعهء سفيد را از دور ديده است ذكر فخرآباد نام چند قريه است بهجت‌بنياد يكى در فارس و ديكر در عراق و ديكر در خراسانست و فخرآباد نام قريه بسيار ديده شده است چندان تعريف ندارند ذكر فدك صاحب معجم البلدان كفته كه فدك قريه‌ايست در حجاز كه ميان او و مدينه دوروزه راه است و بعضى كفته‌اند سه روز و آن قلعه از كفّار خيبر بود كه بطريق صلح در تحت تصرّف حضرت خير البشر ص درآمده بود و بموجب وحى الهى خالصهء رسالت‌پناهى شده بود و در آنجا چشمه آب روان و درختان خرما فراوان بود پوشيده نماند كه اين تحديد منافى آنست كه صاحب كتاب مجالس و مؤلّف طرايف و غيره نوشته‌اند و روايت كرده‌اند كه از امام همام موسى بن جعفر ع حدود فدك را پرسيدند آن حضرت در جواب فرمود كه حدّ اوّل عريش مصر است و حدّ ثانى دومة الجندل و حدّ ثالث تيما و حدّ رابع جبل احد از مدينه اين جمله بلاد عربست و لاشك صاحب البيت ابصر بالبيت و در كتاب حبيب السّير و غيره مسطور است كه هارون الرّشيد روزى به خدمت آن حضرت عرض نمود كه فدك را محدود كن تا به تو بكذاريم و بر ملازمان تو بسپاريم كه مىدانم كه در تصرّف فدك ظلم بر اهل بيت شده است امام ع فرمود كه اكر محدود كنم چنانچه حق اوست دانم كه به من بازنكذارى و بر ملازمان من نسپارى هارون قسم خورد و سوكند ياد كرد كه مىكذارم آن حضرت فرمود كه حدّ اوّل عدنست رنك هارون از استماع اين سخن دكركون كشت و كفت ديكر بكو امام ع فرمود حدّ ثانى سمرقند است رنك هارون از اين كلام زرد شد و كفت دكر بكوى امام فرمود حدّ ثالث افريقيّه مغربست رنك هارون از زردى به سرخى كشت و از غايت غضب كفت دكر بكوى حضرت فرمود حدّ رابع ارمنيّه است رنك هارون از سرخى به سياهى رسيد و مدّتى مديد سر در پيش كرد بعد از آن سر برآورد و كفت اى كاظم تو حدود ممالك ما را نام بردى يعنى آنچه از ممالك در حيطهء تصرّفست حق بنى فاطمه است و بنى عبّاس غصب و ظلم كرده‌اند آن حضرت فرمود اى هارون من اوّل تو را كفتم كه به اين حدود راضى نخواهى بود و تو از من نشنيدى و بگرد تكرار گرديدى بعد از اين قضيّه هارون به آن حضرت دل بد كرد و به قصد قتل امام كمر بست باىّ تقدير مراد از فدك قريه‌ايست كه حضرت رسول ص خدا در وقت نزول آيهء وَ آتِ ذَا الْقُرْبى حَقَّهُ آن را به حضرت فاطمه بخشيده بود تا هنكام وفات حضرت رسالت ص در تصرّف او بود و چون ابو بكر را خليفه ساختند وكيل حضرت فاطمه ع را از آنجا اخراج كرد و چون آن حضرت اظهار نمود كه حضرت رسول ص به من بخشيده ابو بكر قبول نكرد و بخلاف قانون شريعت ازو كواه طلبيد و با آنكه او حضرت امير ع و امّ ايمن و امّ سلمه را به كواهى برد ابو بكر نپسنديد و قبول راى خليفه و متابعان او نكرديد راقم كويد كه در خصوص غصب فدك در ميان علماى اهل سنّت و جماعت و شيعهء اماميّه و غيره نزاع بسيار و سخنان بيشمار است دلايل فريقين به نظر رسيده و كلام هر دو فرقه را شنيده است و تفصيل آن بسياق اين كتاب مناسب نيست امّا از فرقهء شيعه اين كلام پسند عارف و مقبول حكيم و متبوع داناست و مرد منصف از آن نمىكذرد و هر شخصى كه خود را از اغراض خالى كرداند هرآينه يقين مىداند كه اين كلام صدق انجامست ايشان مىكويند كه اكر مسلّم داريم كه حضرت فاطمه ع دعوى فدك را اثبات شرعى نتوانست نمود مىكوئيم طريق مروّت و احسان كجا رفته بود و چرا شيوهء اخلاص و ارادت به آن حضرت نورزيدند و فدك را كه بسيار اندك بود بوى نبخشيدند و هركاه ايشان را مىرسيد كه به مشاكلت خلافت حضرت رسالت فدك را خالصهء خود سازند چرا نمىشد كه آن را به حضرت فاطمه ع از روى مروّت و احسان بازكذارند و خاطر شريف بضعه رسول ص خدا را نيازارند مكر فاطمه ع در مرتبه كمتر از خواهر خود زينب بود كه چون شوهر او ابو العاص با ديكر كفّار در روز بدر كرفتار شدند و خلاصى ايشان به فديه قرار كرفت زينب نيز همراه فديهء ديكران به فديهء ابو العاص مالى به فديه فرستاده بود كه از آن جمله عقد مرواريدى بود كه حضرت خديجه به او داده بود و چون حضرت رسول ص او را مشاهده فرمود متاثر شد باآنكه اهل اسلام در آن هنكام عسرى تمام داشتند از ايشان درخواست نمود كه آن را بازفرستند اهل اسلام بر خود منّت نهاده از طيب خاطر مرواريد را بزينب بخشيدند پس بر تقديرى كه ابو بكر فدك را خالصه نساخت و در ميان صحابه مشترك بود مىكنجد كه تاسّى و اقتدا به حضرت مصطفى ص نموده به طريقى كه آن حضرت طلب هبه و بخشش مال