زين العابدين شيروانى

ديباچه 3

بستان السياحه ( فارسي )

شايان بندكى و كردن نهادن و زيبنده پرستندكى و بوسه دادن دربار سپهرمدار سايه بلندپايه اوست كه دين مبينش را حامى و وقايه است و شرع متينش را كافل و كفايه بندكانش را سلطانى قاهر است و پرستندكانش را سلمانى باهر ناصر دين حافظ ملّت پناه مملكت * رايت عدل آفتِ جور آيتِ پروردكار ملّت از وى ارجمند و دولت از وى سربلند * ملك از وى سرفراز و شرع از وى پايدار شهريار تاجدار خديو بااقتدار شاه عادل ماه باذل راى آفتاب راى جغتاى چنكيز ياساى خسرو قبادنژاد منوچهر مهر نوشيروان روان كيومرز مرز فرامرز ارز رود و رود بركت حركت شكون سكون كواكب مواكب آسمان آستان ابر دست ببرخست نهنك اوبار پلنك شكار سر خسروان عالم شاهنشاه معظّم ملك الملوك سلطان السلاطين ابو النّصر و اليسر و الفتح و الظّفر ناصر الدّين شاه قاجار ايّد اللّه ايّام شوكته ابدا * و أبّد اللّه ايّام دولته سرمدا تا جهان را روشنى از آفتاب و ماه باد * شاه ما بافرّ و دولت شاد و شاهنشاه باد هنكامى كه دست صدارت را بود شرف از پاى راىپيماى و پايهء وزارت را مايه از دست عقده كشاى جهان جود جنان وجود عنصر كرم افسر همم محيط بذل بسيط فضل محور حلم مصدر علم باب دانش آب بينش عين سخا زين عطا سماء السماحة و سهاءه و سناء الفصاحة و بهاءه آصف اعقل انصف اعدل اشرف اجلّ امجد اكرم اسعد افخم بدر اتمّ آقا ميرزا على اصغر خان امين السّلطان صدر اعظم كه ناهيدش محبره آرد و خورشيدش طغرا نكارد بىتصديق او اكرچه عقل درّاك است مهمل و بىتصويب او اكر همه سماك است اعزل از جمله فدائيانش نظام الملك و حسن است و تمام افعال و اعمالش پسنديده و مستحسن پيرانش ويسه و رامين نويسد و صاحب‌ديوانش مرحبا و تحسين فرستد مهلبى را مهلتى كه در محضر آن مه لب كشايد نه وجوينى را جودتى كه از مسند او جوى فراتر ايدنى صاحب را به مصاحبتش افتخار است فضل با مراقبتش مردى سهل‌انكار بزرجمهر است از ارج و بهر او بىبهر زيرا كه مكنونات سلطنت را اين سرّ است و آن جهر شرمنده قليل سخايش ابو البركات است و بنده نيل عطايش ابن فرات اطّلاعاتش را به اعماء و اغفال هرچند خلف بن بشكوال و ناطقه‌اش را ابكم و لال اكرچه ابو سلمة الخلّال با جود او حكايت معن است زايده * با علم او همى چه زنى دم ز ما زنى هستند هريكى ز دبيران حضرتش * بافضل‌تر ز بيهقى و اسفراينى زرو خواسته ناخواسته بخشد و هرچه فزون خواهى ناكاسته دهد جهانش در بينش نكنجد و بنانش از ريزش نرنجد له يد برعت جودا بنائلها * و منطق درّه فى الطرس ينتشر فحاتم كامن فى بطن راحته * و فى اناملها سحبان مستتر برادر والاكهر اين صدر اعلىقدر درياصدر سيمابدر كه فلك شرف و ابّهت را بدرى تمام و مسند امارت و وزارت را صدرى كرام است اعيان سلطنت را ركنى حطيم است و اركان مملكت را سكنى عظيم ويژه هوش و ذكاست و آويزه كوش دها ملك را امين است و ملك را وزيرى با غرّ و تمكين رأس الوزراء عقلاء و حكمة و شمس الامراء قدرا و رتبة فلك السّماحة و السّعادة و العلا جهان جود و سپهر سخا امين الملك * كه ملك را بكفايات اوست استظهار همى به هرچه ادارات عقل اوست ندير * چنان كه دور فلك را بكام اوست مدار لطائف نعمش چشم خلق راست قرير * طرايف قلمش جان ملك راست قرار فلك همىبنمايد بسر ز انجم چشم * كه تا ز راى رزينش نمايد استبصار چون شاهنشاه دل‌آكاه دشمن‌كاه امين و معتمدش ديد رهين و معتقدش كرديد يكباره ضامن حلّ و عقدش كرد و خازن جنس و نقدش ساخت در تمام مهام و خيل و بر كلّيّهء انام كفيلش فرمود رياست چندين وزارتخانه‌اش داد و حراست موزه و خزانه‌اش سپرد همّت عاليه‌اش را وزارت ماليّه داد داخله را موقوف به مداخله‌اش داشت و دربار را در كف اقتدارش كذاشت رياست بنائى در صانت و حصانت مبادى و مبانى را براى رزين و عقل متينش مفوّض فرمود چون با حوصله و بردباريش ديد غلّه و انبارش بخشيد كوكب يمن و سعادت چون در ناصيه و تاركش بود بر ساير مناصب مباشرت وجوه صرف‌جيب و كمركش افزود بر كلّيّهء اداراتش بسط يد داد و حاكم قبول و ردّ فرمود بااين‌حال با همه مراقبت و كفايت تمامى اين مناصب و اشغال دمى از بسط و نشر معارف و كمالات