زين العابدين شيروانى

73

بستان السياحه ( فارسي )

كرفته و ساير اطرافش كشاده است قرب دو هزار خانه باصفا همكى رو بصحرا و دريا واقع و اكثر جوانب آن واسع آن شهر در بلندى واقع شده و سمت شرقى آن نجيره بزركست و طرف جنوب و مغربش بحر اخضر است آبش بسيار و هوايش فىالجمله ناسازكار است و خاكش رطوبت دار است در آن ديار سرو و صنوبر و ساير درخت سايه‌دار و ميوه‌دار بيشمار است جنكل پردرخت كه تردّد مسافران سخت است در دو فرسخى آنجاست و جبال راسيه و تلال عاليه در قرب و جوار آن شهر واقعست ميوه‌اش وسط و شاه‌بلوط آنجا ممتاز و نان بازاريش بامتياز است سكنه‌اش اكثر حنفىمذهب و ديكر نصارى و قليل صافىاند و عموما در امور معاش كافى و ترك‌زبان و با فقرا و غربا مهربان و قهوه‌خانه‌هاى خوب و تكاياى مرغوب و عمارات با اسلوب دارد و مسكن ارباب دولت و اصحاب تجارتست و عموما صاحب حسن و جمال و سفيدچهره و از ملاحت پيكر و صباحت‌منظر بابهره‌اند و نشاط و انبساط بر طبايع ايشان غالب و بصحبت اهل حال و صاحبان كمال راغبند من الغرائب وقتى از اوقات راقم را يكى از اكابر آن ديار دعوت كرده بود و جمعى از كبراى آن ولايت و از اهل معرفت نيز حاضر بودند و از هر مقوله صحبت و اختلاط مىنمودند آخرالامر رشته صحبت به طلسمات كشيد يكى از حضار پرسيد كه آيا در اين زمان كسى باشد كه علم نيرنج بداند و آن را بكمال برساند يكى از فقرا كه دده محمود نام داشت و در طريق علوم غريبه قدم مىكذاشت فرمود كه هر علمى در هر زمان كه بوده اكنون نيز مىباشد زيرا كه محقّقان كفته‌اند كه نيست هست نشود و هست نيست نكردد امّا كاهى ظهور و كاهى بطون و كاهى بروز و كاهى كمون به هم رساند هر علمى كه طالب پيدا كند آن علم ظهور و بروز به هم رساند و چون بمضمون المرء عدوّ لما جهل هر علمى يك دشمن پيدا كند بطون و كمون به هم رساند و در پردهء خفا رود چنانچه در اين روز كار اكثر علوم غريبه و فنون عجيبه در پس حجاب رفته و چون عروس در حجله و سرّ خفته و اكنون سخنان مردم زمان حرف ضرب يضرب و فعل يفعل و اصل اباحت اشياست و دست تصرّف قوى و شك و سهو نادانستن خطاست و حديثشان انديشه و اذيّت عرفاست و حكمتشان تدبير معيشت دنيا و اعدادشان آزار بندكان خداست و رملشان جور ضعفا و طلسمشان ظلم رعاياست تكسيرشان تكثير مال و اكسيرشان تحقير اهل حالست يكى از فقرا خدمت دده محمود عرض كرد آنچه بيان نمودى حق فرمودى امّا اينكه كفتى اكنون علم طلسم موجود است اين بيان را برهانى و اين كلام را نشانى بايد و اكر شخصى اظهار مطلبى بىدليل كند نزد اهل خرد مدعى نمايد و آنچه كويد نزد خردمندان استماع را نشايد چون دده محمود اين كلمات را استماع نمود صفحهء كاغذ و مقراضى طلبيده و از آن كاغذ صورت آدمى بريده و نقش چند بر آن كاغذ كشيده و حروف مختلفه بر آن نوشته و شمشيرى نيز از آن كاغذ بريده بدست آن صورت بداد آنكاه آن صورت را بر زمين نهاد همان‌دم آن شكل در حركت آمد و رفتار كردن كرفت اهل مجلس ترسيده فرار نمودند مكر راقم و عامل آن صورت چوب بزركى در خارج مندل كذاشته مقدار وجبى سر آن چوب را داخل مندل نموده ان صورت شمشير بر آن چوب چنان نواخت كه مانند خيار تر دو نيمه ساخت همكى در حيرت افتاديم و تعجّب كرديم آخرالامر چيزى خوانده و بر آن دميده آن صورت را بكرفت و بماليد و معدوم كردانيد و السّلام على من اتّبع الهدى ذكر اسپارتا بكسر اوّل و سكون سين مهمله و باى فارسى مع الالف و راء مهمله و تاء مع الالف شهرى خوب و بلدهء مرغوب است از اقليم رابع و در زمين هموار واقع و جوانب اربعه‌اش واسع آبش خوش‌كوار و هوايش سازكار خاكش حسن‌خيز و زمين او فرح‌انكيز قرب شش هزار خانه در اوست و قراى خوب و نواحى مرغوب مضافات اوست فواكه سردسيريش فراوان و حبوب و غلّاتش ارزان مردمش اكثر حنفىمذهب و ديكر عيسوىمشربند آن شهر از بلاد آناطولى و طرف مغرب شهر قونيه اتّفاق افتاده و اكثر مشتهيّات در آنجا مهيّا و آماده است فقير را آن ديار بسيار خوش آمد باغات دلكشا و بساتين روح‌افزا و آبهاى كوارا در جميع عمارات آنجا جارى است ذكر استراباد بفتح اوّل و سكون سين مهمله و فتح تاء منقوطه و سكون راء شهريست دلكشا و مدينه‌ايست بهجت‌افزا از اقليم چهارم هوايش كرم و آبش فراوان و حبوباتش ارزان بعضى او را دار الملك جرجان كفته‌اند صاحب معجم البلاد كويد كه وى شهريست در ميان