ميرزا محمد على وفا زواره اى
79
تذكرهء مآثر الباقريه ( فارسي )
در خرگه جلال تو هفت آسمان ، عمود * بر خيمهء بقاى تو ، دور زمان ، طناب و له ايضا فى القصيدة امير كشور دل پادشاه ملكت جان * مه سپهر شرف ، شمع خطهء ايران امام جن و بشر ، مقتداى مُلك و مَلك * امين دنيى و دين ، هادى زمين و زمان به خستگان دلافگار ، سايهء رحمت * به بندگان تبهكار ، آيت غفران سمّى حجّت پنجم ، محمّد باقر * كه شد طفيل وجودش ، حدوث كون و مكان محيط دانش و بينش ، سحاب جود و كرم * جهان زهد و ورع ، آفتاب علم و عيان رموز صنع جمالش ، طراز كلك و جوب * نشان نقش رخش ، زيب دفتر امكان زهى به بام جلال تو ، آسمان ، سلّم * خهى « 1 » به قصر كمال تو ، مشترى ، دربان دمِ تو ماحىِ انفاس عيسى مريم * رخ تو مظهر اعجاز موسى عمران تراب درگه تو ، زيب افسر برجيس * غبار مقدّم تو ، تاج تارك كيوان هم از مآثر فيض تو ، شاخ ، پرنسرين * هم از ميامن ذات تو ، كاخ پرمرجان تو رهنمايى اگر ، غم نباشد از رهزن * تو ناخدايى اگر ، باك نيست از طوفان ز يمن مكرمت توست ، كشت ايمان ، سبز * ز فيض تربيت توست باغ دين ، ريّان حدوث جلوهء ذات تو ، علّت ايجاد * ظهور طلعت شخص تو ، غايت اكوان نسيم لطف عميمت ، به مرده بخشد روح * شميم خلق كريمت ، به جسم آرد جان تو نور عالم قدسى ، كه در مظاهر ملك * شدى براى نظام امور خلق ، عيان گزيده خيل افاضل ، به دور آن مجلس * چو قدسيان مقرّب ، به دور عرش ، مكان به گرد مه ، همه همچون كواكب ثاقب * به دور خور ، همه همچون ثوابت رخشان همه به فكرت و ادراك ، سالخورد و كهن * همه به فطرت و اقبال ، خردسال و جوان ز بس رواج فضائل ، در اين خجسته زمين * شد اصفهان به وجود تو ، غيرت يونان كند همى به تو نازش ، رسوم ملّت و دين * چنانكه طبع به نيروى نفس و جسم به جان طبيب حاذق لطفت به نيمجنبش لب * برد ز ناصيهء كاه ، علّت يرقان
--> ( 1 ) - زهى