ميرزا محمد على وفا زواره اى
321
تذكرهء مآثر الباقريه ( فارسي )
خان گروسى قبل از 1234 از ديدار و مصاحبتش در تهران و نيز سلامت درك ، استقامت سليقه ، صباحت لقا ، خجستگى سيرت و اعتدال مزاج و طبعش خبر مىدهد . شايد وى تا هفتادسالگى يعنى حدود اوايل سلطنت ناصر الدّين شاه زيسته باشد . اواخر عمر به اصفهان آمد و به گفته مرحوم محيط طباطبايى ، وفا او را ناظر بر اجراى وصيّت خود كرد . فدا چند سالى پس از مرگ دوست و همولايتى خود يعنى وفا ، وصيّت كرد كه او را كنار قبر ملا محمّد صادق اردستانى پلوى - مراد خود - دفن كنند . مزار هر دوتا دهههاى اخير در جنب پل خواجوى اصفهان واضح بوده و پس از توسيع آنجا ، بازمانده هر دو منتقل شد . هماكنون مزار فدا در تكيهاى كه تا دو دههء پيش به نام « ملك » شناخته مىشد ، واقع شده است . ديوان او به خط خوش نوهء او تا اين اواخر جزو مجموعهء حاج آقا حسام دولتآبادى بوده و نجل فدا يعنى سيّد مرتضى محمّدىنژاد متخلّص به « كهتر » از روى آن استنساخ كرده بود . در تذكرة مآثر الباقريّه - همان گونه كه به نظر رسيد - يك قصيده در مدح سيّد و يك قصيده در وصف مسجد سيد و يك شكوائيه از خانه مخروبش خطاب به سيّد مضبوط است كه منجر به دريافت يكخانه وسيع و راحت در مجاورت خانههاى سيّد شفتى به قيمت سيصد تومان مىشود . اما فدا بهجز اين سه قصيده و قطعه ، يك قطعه نيز در رثاى سيّد با ماده تاريخ فوت شفتى سروده كه در تذكره نيست و مرحوم كهتر مدّتى قبل از فوت ( اسفند 1373 ) ، آن را در اختيار نگارنده گذارد كه ضمن طلب مغفرت براى او در اين مقال ذكر مىگردد : آه كاخر زد اجل بر نبض جانش نيشتر * آنكه بيماران دين را فتوىاش بودى طبيب توبه فرمايى كه در عهدش به نزديكى رسيد * توبهء خنّاس ، از وسواس و شيطان از فريب درّ بحر معرفت ، سيّد محمّد باقر ، آنك * آنكه بودى لبّ دانش ، وين سخن داند لبيب مشترى بر منبر چرخ ار نخواند خطبهاش * از قضا ، صادر شدى فتوا به عزل آن خطيب آسمان را جامه اندر ماتم او نيلى است * در شگفتم از حنا اندر كف كفّ الخضيب صبح و انجم مىنگويم بعد از اين كاندر عزاش * آن يكى اشك يتيم است اين يكى آه غريب زيبد از بهر طواف مرقدش ، خيل ملك * پر گشانيد از فراز آسمان سوى نشيب سندسش اندر برو ، زين ناشكيبا مردمان * رحلتش بگسسته تار طاقت و پود شكيب بود چندى گر نصيب اهل عالم فيض او * اين زمان آن فيض آمد اهل جنّت را نصيب فضل را گر پير خوانى كوششش بودى عصا * بذل را گر طفل گويى ريزشش بودى حليب از پى كسب ادب زانو زده در مجلسش * اندر آيين و شريعت هركه را بينى اديب