ميرزا محمد على وفا زواره اى
299
تذكرهء مآثر الباقريه ( فارسي )
شرايعمدار مقتدىالانامند ؛ ولى به واسطهء ظهور جمعى از جهّال اين سلسله و اراذل اين طايفه در زواره ، كه به واسطهء سخافت راى و رذالت طبع ، قدر فضل و هنر نمىدانند ، بلكه ادانى را بر اقاصى ، راجح مىخوانند ، بهيمهوار آن فرقه را وقعى نمىگذارند ، بلكه از بهايم ، يعنى از خود ، كمتر مىپندارند و سابق كه كاتب را در نظر است ، چه مقدار نجباى عالىمقدار و مردمان مردمى شعار و عقلاى دانشمند و ادباى اصالت پيوند ، در زواره بودند كه طريق بزرگى و عزّت مىپيمودند . از بخت زبون و طالع نگون ما - ستمزدگان - يكانيكان به جوار رحمت حق پيوستند و از شرور اين اشرار رستند . قطعه آن قوم ، كه ايشان ره احرار سپردند * احوال جهان ، باطل « 1 » و بازيچه شمردند محنتزدگان را به كرم ، دست گرفتند * چون دست گرفتند ، بر آن پاى فشردند ايشان همه رفتند و جهان ، جمله ، به مشتى * زين ناكس نامردم نااهل سپردند عربيّه مات الّذين نعاش فى اكنافهم * و بقى الّذين حياتهم « 2 » لا ينفع 269 قطعه رحم اللّه معشر الماضين * كه به مردى قدم سپردندى راحت جان مردمان خداى * راحت خويشتن شمردندى بارى ، آنان كه زنده مىنشوند * كاش اين ناكسان بمردندى چون اين مقدّمات ، تمهيد يافت ، عرضه مىدارد كه آباى عظام و اجداد كرام اقلّ سادات طباطبا ، در مدينة السّادات مزبوره ، سكنا داشتند . حقير نيز به اقتضاى حب وطن : لمؤلّفه زواره ساكنم و ساكنان دوزخ را * ز رشك گويم « طوبى لهم و حسن مآب » والد ماجدم - غفر اللّه له - تا وجود « بىبودم » ، هدف سهام حوادث سازد و زرطينتم ، در بوتهء شدايد روزگار گدازد ، از زواره به اصفهان ارم بنيان ، نقل و تحويل و توطّن جحيم را به تمكّن جنان ، تبديل نموده ، به مداوا پرداخت و شوق لقاى ذرّيت هاشم را اين بيت ، ورد زبان ساخت :
--> ( 1 ) - ( نم : بازى ) ( 2 ) - وجودهم