ميرزا محمد على وفا زواره اى

274

تذكرهء مآثر الباقريه ( فارسي )

همه تن حيرتم زين كز چه‌رو آزرمشان نبود * چو مىدانند ايزد را عليم راز پنهانى چرا بايد كه از آن عالمش انديشه‌اى نبود * كسى را كاعتقاد اين است ، كين عالم بود فانى به جبر كسر و جمع شمل « 1 » اين امت بود ما را * اميد از باطن پرنور آن داناى ربّانى به دل دارم شكايت‌ها ، ولى ز اطناب مىترسم * خموشى ليك اولىتر ، چو مىدانم كه مىدانى بلاهاى سماوى از وجودت دور باد ، ار تو * بلاهاى زمينى را از اين امّت بگردانى تنت كز بهر حق ، يك‌دم نياسوده است ، آسايد * ز محنت‌هاى روحانى و آفت‌هاى جسمانى

--> ( 1 ) - جبر و كسر و جمل و شمل