ميرزا محمد على وفا زواره اى

272

تذكرهء مآثر الباقريه ( فارسي )

صفاهان را غبار مقدّم او بود چون قسمت * بود در بينش‌افزايى سمر ، كُحل صفاهانى عروس دهر اگر داده است ، يكسر تن در آغوشش * نه دامادى است كش نيرنگ بپذيرد به آسانى سه‌باره گفته است او را طلاق و گر رجوعى شد * محلل داشته است و آن محلّل ، امر سبحانى بلى ، دولت سزاوار كسى باشد كه دولت را * به راه حق دهد ، نى از براى حظ نفسانى فلك‌ْدرگاهْ خورشيدا ! ستارهء قدرْ برجيسا ! * زهى راى تو خورشيدى كند جاه تو كيوانى چرا از محنت سُكّان اين كشور نمىپرسى * چرا بىحالى اتباع اين ملّت نمىدانى ؟ پيمبر از تو بيند خوب و زشت حال امت را * چه از سامان جمعيت ، چه ز اسباب پريشانى قلم در دست مشتى بىتميز است اندر اين كشور * كه نه پرواى دينشان هست و نه درد مسلمانى كسانى صاحب حكمند ، كاندر مذهب ايشان * بود « ثالِثُ ثَلاثَةٍ » 249 ، قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ خوانى ز « 1 » لاى نفى شمشير ، آنكه زد بر گردن الّا « 2 » * چو لاى نفى ، بيرونش كنند از جنس انسانى صراط المستقيم عدل را آن‌كس كه پيمايد * به مدّ « ضالين » بندند عدلش را ز نادانى شهادت ، شرط اسلام است و هركس بر زبان راند * شهادت يابد آخر از شهادات خراسانى

--> ( 1 ) - به ( 2 ) - از الّا