ميرزا محمد على وفا زواره اى

212

تذكرهء مآثر الباقريه ( فارسي )

آسمان ، ديده سخن‌گستر بسى ، وز فرّ تو * ملك دانش را كجا چون من سخن‌دان يافته تا ز فيض تابش خورشيد اندر روزگار * خويش را سنگ سيه ، ياقوت رخشان يافته « 1 » ايضا له فى القصيدة تا شكّر ، آن شيرين‌سخن ، زان لعل گويا ريخته * دل‌ها به دورش چون مگس بر گرد حلوا ريخته 173 لعل لب‌ودندان نگر ، بر گوهران مرجان نگر * در چشمهء حيوان نگر ، لؤلوى لالا ريخته آن سنبل سيراب بين ، بر ماه ، مشك ناب بين * ز آن‌گاه پيچ‌وتاب بين ، دل‌هاى شيدا ريخته زلف و رخ نيكوش بين ، خورشيد جوشن‌پوش بين * دل در سر هر موش بين ، زنجير در پا ريخته خط و رخ دلبر نگر ، بر برگ گل ، عنبر نگر * وز آن مرا در سر نگر پيوسته سودا ريخته آن سنبل مشكينش بين ، آن زلف مشك‌آگينش بين * لعل لب نوشينش بين ، آب مسيحا ريخته لاله نه در صحرا عيان ، خونى است كز چشمم روان * از عشق آن نامهربان ، بر خاك و خارا ريخته از گريهء شام محن ، صبر و قرارم شد ز تن * گويى نه آب از چشم من ، صبر و شكيبا ريخته بين ساقى از جا خاسته ، مجلس چو خلد آراسته * طوبى ز قد پيراسته ، كوثر ز مينا ريخته لعل لب ساقى نگر ، پيوسته مرجان و گهر * چون كلك مير دادگر ، گاه محاكا ريخته

--> ( 1 ) - مهر رايت بر سرم چندان‌كه گردون خويش را * از لآلي خاطرم آكنده دامان يافته