ميرزا محمد على وفا زواره اى

200

تذكرهء مآثر الباقريه ( فارسي )

ابر بهارى ، گونهء لاله و گل را غازهء خرّمى بخشد ، زلف بنفشه و سنبل را نيز تاب دهد و پرتو نير اعظم « 1 » ، چنان‌كه چهرهء لعل و ياقوت را آب و رنگ عزّت دهد ، جبههء زمرد و فيروزه را نيز رونق و بها آورد . روزى « 2 » در محضر جناب مستطاب مقتدى الانام كه مورد معاشر علماى عصر و مجمع اكابر فضلاى دهر است ، كتاب « مآثر الباقريّه » كه مجموعه مدايح آن جناب است ، همىخواندم و توسن فصاحت در مضمار بلاغت همىراندم نه بر حسن تلفيق و لطف تنميقم بلكه بر صفاى قريحت و كمال فطرت خود ، تحسين و آفرين مىگفتند ، جمعى نيز از شعرا به عادت معهود ، قصايدى كه در مدايح جنابش گفته بودند ، به شرف اصغاى سمع مباركش ، مشرّف گردانيده ، مجمع ، انقضا يافت . پس از فراغ شرط عتبه‌بوسى ، بوالفضولى هرزه لاى « 3 » و ژاژخايى ياوه‌گراى ، به گريبانم آويخت ، كه اين چه كار بيهوده و رسم ناستوده است كه بدان روى آورده ، عمر عزيز صرف آن كرده و سركار شريعتمدار مقتدى الانام را چه افتاده كه به هواى نفس و حبّ مدح رو نهاده ، جانشين پيغمبر را به شعر و شاعرى چه كار است و نايب صاحب الامر را به شعرا چه بازار است ؟ چرا در اين هنگام ، كار مسلمانى نمىسازند « 4 » و به جواب سؤال از مسأله‌اى كه تكليف شرعى سائل و مجيب است ، نمىپردازند ؟ « 5 » گفتم : « اى بىخبر كوتاه‌نظر ، همانا بويى از گلشن اسلام به مشام جانت نرسيده و نسيمى از مهبّ ايمان به معمورهء وجودت نوزيده است . اگر از سحاب اخبار نبوى ، رشحه‌اى به كشت خبرتت چكيده ، اين پژمردگى چرا است ؟ و اگر از آفتاب ملّت مصطفوى ، پرتوى به كاشانهء خاطرت رسيده ، اين تيره‌رايى از كجاست ؟ اگر از آن جوهرزادهء هوش و تالى ملهمات سروش كه شعرش خوانند ، در مقام انكارى از ارباب فراست ، عذرت خواسته و حريف حرفت از محفل اصحاب كياست برخاسته است ، چه كمالى كه ممدوح انبيا و اوليا و مطبوع طباع عرفا و حكما و مرقومات كاتب در ديباچه‌اى بدين معنى گواست ، اگر تو به مقتضاى راى كج و سليقه‌اى معوج ، نستايىاش ، اهل ادراك را ضرر و زيانى نخواهد بود . خنفسا نيز از بوى گل بميرد و خفّاش ، فروغ مهر نپذيرد . بيت شب‌پره گر وصل آفتاب نخواهد * رونق بازار آفتاب نكاهد 157

--> ( 1 ) - آفتاب ( 2 ) - ( در ابتداى اين بند واژهء « حكايت » آمده است . ) ( 3 ) - هرزه دراى ( 4 ) - نمىسازد ( 5 ) - نمىپردازد