ميرزا محمد على وفا زواره اى

169

تذكرهء مآثر الباقريه ( فارسي )

قصيده الا اى شكن در شكن زلف دلبر * عبير بهشتى تو يا مشك اذفر ؟ نه ابرى ، شوى مهر را از چه حاجب * نه شامى ، كشى ماه را از چه در بر ؟ ز آهن زره ساخت داود ، روزى * تو اينك زره سازى از مشك و عنبر ز آذر ، دُخان برشود گر به بالا * تو پيچان دخانى كه آيى بر آذر شب تيره‌ات خوانم و اين شگفتى * كه مهرت به حلقه است و ماهت به چنبر كمند بلايى و جان از تو لرزان * سپاه ظلامى و دل از تو مضطر چو بر روى خوبان زنى حلقه ، گويم * به بال تذرو است طوق كبوتر همين اندر آتش نسوزى گمانم * كه بنشست روزى غباريت از آن در در فخر دوران كه هر روز و هر شب * برويد غبارش ملائك ز شهپر ز پنجم امام است بستوده نامش * به هفت آسمان ، فخر از آن داده و فر هنر با وجودش چو نور است و انجم * شرف با جنابش چو چرخ است و محور سخا و كف راد او موج و دريا * عناد و دل پاك او ، آب و آذر ز كلكش بيانى و حرز ارسطو * ز راهش غبارى و آب سكندر به ذاتش چه نسبت دهم مهر تابان * سها را چه نسبت به خورشيد خاور فلك چيست با عقد پروين بر آن در * يكى زال‌رويى است سيمش به چادر بر اعداى دين كلك معجز نگارش * يكى ذو الفقار است بر قوم خيبر تو را قاف قدر آن‌چنان پايه بالا * كه سيمرغ و هم اندرو ريخته پر به تعبير شخصى و عقلى ، منزّه * به تصوير جسمى و جانى ، مطهّر چو جودت عيان ، بحر را آب و هاون * چو عزمت روان ، چرخ را باد و چنبر تو را روشن ، ار چرخ را سرّ مدغم * تو را ظاهر ، ار دهر را رمز مضمر تو را بود تن « 1 » ، زيب گاه رسالت * روا بود اگر بعد احمد پيمبر مگر آسمان زى جناب تو مىديد * كه هر شامش افتد كلاه زر از سر نثار رهت چرخ را هرچه زينت * غبار درت عرش را هرچه زيور

--> ( 1 ) - تن بود