ميرزا محمد على وفا زواره اى

109

تذكرهء مآثر الباقريه ( فارسي )

مايل 68 اسمش ميرزا محمّد رحيم ، خلف الصّدق درويش مهدى خان بروجردى است . والدش از بروجرد به دار العلم شيراز رفته ، توطن را ، رحل اقامت افكنده . مشار اليه در آن خاك پاك ، تولّد يافته ، سالها در آن ديار بهشت آثار ، به عزّت گذرانيده . ازآن‌پس مدّتى در سر كار جلالت مدار ، شبل غاب سلطنت عليّه و صارم نيام خلافت بهيّه ، نوّاب مستطاب ، محمّد ولى ميرزا ، 69 به مقتضاى قابليت ، به منصب استيفا سرافراز و به عزّ و جاه از همگنان ممتاز بود . چون به واسطهء كاردانى در آن شغل ، ترقيات نمود ، شغل وزارت نوگل گلشن شهريارى و تازه‌نهال رياض تاج‌دارى ، اللّه قلى ميرزا ، 70 ضميمهء منصب استيفا آمد . چندى به واسطهء منصبين ، ذو جلالتين بود ، تا آنكه اللّه قلى ميرزا به واسطهء صدمه‌اى كه بر دماغش وارد آمد ، در جوانى ، شكوفهء حياتش از شاخسار سلطنت ، فروريخت و به واسطهء مخالفت اهل دارالعبادهء يزد ، شيرازهء كار نوّاب معظّم اليه ، از يكديگر گسيخت . مشار اليه از يزد ، به اصفهان آمده به اعظم مناصب و اشرف مكاسب كه مدحت‌سرايى سركار مقتدى الانام است ، پرداخته به مضمون « إِنَّ الْحَسَناتِ يُذْهِبْنَ السَّيِّئاتِ » 71 تلافى و تدارك « ما تلف فى السلف » 72 ساخته است . سبب هدايتش اين شد كه در شب نيمه رجب ، آفتاب جمال با كمال محمّدى ( ص ) ، ظلمت‌زداى ساحت خاطرش آمده ، ديد كه آن جناب ، سركار شريعتمدار مقتدى الانام را ، نزد خود ، خواستند و وجود مسعودش به خطاب فرزندى و القاى مراتب سعادتمندى و اسرار شريعت مطهّره و رموز ملّت منوّره ، آراستند . عربيّه قل للذين رجوا شفاعة احمد * صلّوا عليه و سلّموا تسليما چون ديدهء بصيرتش ، به سرمهء آن خواب ، روشن شد ، به مدايح جنابش پرداخته ، مثنويى در بحر خفيف ليلى و مجنون ، قريب به دويست بيت و قصيده‌اى هم به همان بحر در طى همان مثنوى