شير على خان لودى
71
تذكرهء مرآة الخيال ( فارسي )
ميرزا صائب تبريزى - سرآمد مستعدّان و سردفتر رموزدانان عصر بوده ، چنانچه به مدد فكر رسا و طبع وقّاد و دل دانا و خاطر ارجمند و نظر دقيق و كمالات دلپسند و مضامين تازه و معانى نازك و اندازههاى بلند و تلاشهاى بهجا و درستى الفاظ و استخوانبندى حروف ، حسن سخن را به مدارج اعلى صعود بخشيد و كوس بلندآوازگى بر مسندنشينان انجمن سخنسرايى زد . و در عنفوان شباب به رسم تجارت به هندوستان رسيد و در شهر شاهجهانآباد كه باغ بىخزان هند را به مثابهء نشيمنى پادشاهانه است ، به ملازمت صاحبقران ثانى سرفراز گشت و به مدد طالع در نظر ايستادههاى پايهء سرير خلافت ، سرفرازى و اكرام يافت . هزارى منصب و خطاب مستعد خان تجويز شد ، و ليكن در گرفتارى حبّ الوطن به حبّ جاه نپرداخت و راحت بدن را بر تعبهاى ملازمپيشگى مرجّح ساخت . با ظفر خان سبزوارى كه از امراى عمده بود ، بنا بر اتّحاد مذهب صحبتش برار ( ؟ ) 65 گرديد ، و از اتّفاقات هم در آن ايّام ظفر خان را صوبهدارى كشمير مقرّر شد . صائب نيز رفاقت اختيار نمود و از فيض هواى آن گلزمين ، نضارتها به چمن طبع رنگينش عارض گرديد . روزى در مجلس ظفر خان ، جوانى از اهل كشمير كه به علّت مشايخه اشتهار داشت ، حاضر بود . صائب اشعار مىخواند و مردم از هر طرف درج دهان به صلهء جواهر تحسين و آفرين گشاده بودند ؛ در اين اثنا بر زبان آن جوان گذشت كه قدما بيش از اين جمله مضامين عالى بستهاند و شعراى زمان ما را جز تغيير و تبديل الفاظ ، كار ديگرى در سخنورى باقى نمانده . صائب تبسّم كرده ، بر بديهه اين بيت بر روى وى بخواند : اهل دانش جمله مضمونهاى رنگين بستهاند * هست مضمونِ نبسته بند تنبانِ شما ظفر خان بخنديد و مبلغى كلّى انعام فرمود . و چون صائب از سير كشمير فارغ گرديد ، عازم ايرانزمين شد و در اصفهان به خطاب ملكالشّعراى شاهعبّاس ثانى سرفرازى يافت . از وارداتش هشتاد هزار بيت در يك جلد به نظر درآمده ، و آنچه صورت ايراد مىپذيرد ، از گلهاى چمن طبع او گونهاى و از مى دنّ انديشهء او نمونهايست : ز خارزارِ تعلّق كشيدهدامان باش * به هرچه مىكشدت دل ، از آن گريزان باش قدِ نهالْ خم از بار منّتِ ثمر است * ثمر قبول مكن سرو اين گلستان باش در اين دوهفته كه چون گل در اين گلستانى * گشادهروىتر از راز مىپرستان باش تميز نيك و بدِ روزگار كار تو نيست * چو چشم آينه در خوب و زشت حيران باش كدام جامه به از پردهپوشىِ خلق است * بپوش چشم خود از عيب خلق و عريان باش درون خانهء خود هر گدا شهنشاه است * قدم برون منه از حدّ خويش و سلطان باش