شير على خان لودى
30
تذكرهء مرآة الخيال ( فارسي )
بزرگوارا دنيا ندارد آن عظمت * كه هيچكس را زيبد بدان سرافرازى شرف به فضل و هنر باشد و تو را همه هست * بدين نعيم مزوّر چرا همىنازى ز چيست كَاهل هنر را نمىكنى تمييز * تو نيز چون به هنر در زمانه ممتازى اگرچه نيست خوشت يكسخن ز من بشنو * چنان كه آن را دستور حال خود سازى تو اين سپر كه ز دنيا كشيدهاى بر رو * به روز عرض مظالم چنان بيندازى كه از جواب سلامى كه خلق را بر توست * به هيچ مظلمهء ديگرى نپردازى خواجه مجد الدّين فارسى - مرد فاضل و هنرمند بود و در روزگار خود به استعداد ظاهر و باطن نظير نداشت . خوشنويس و خوشگوى و نديم مجلس ملوك و حكّام بودى ، و در ديار فارس و عراق ، هركس را در شعر مشكلى افتادى ، به دو رجوع كردى . گويند هر روز خواجه مجد الدّين با اتابك سعد بن ابو بكر زنگى نرد باختى ، آخر اتابك ترك بازى نرد كرد و مدّت يك سال بر آن حال بگذشت ، خواجه مجد الدّين اين قطعه نظم كرده ، نزد اتابك فرستاد ، نظم : خسروا داشت عطاىِ تو مرا پار چنانك * كان نيارست زدن لاف ز هستى با من تا تو برداشتى اكنون ز سرم دست كرم * مىزند از سر كين تيغ دودستى با من ياد مىدارم از آن شب كه به من مىگفتى * عمر باقى بنشين خوش چو نشستى با من و آن شب آن بود كه در سر هوسِ نردت بود * نرد من بردم و عمدا تو شكستى با من اتابك اين بيت بر پشت رقعه نوشته ، فرستاد ، نظم : از خَزّهاى مصرى يك خزّ و ألْف دينار * بىلعبِ نرد كردم هرساله بر تو اقرار [ كمال الدّين اسماعيل ] برآوردهء ربّ الجليل ، جانداروى عشّاق عليل ، كمال الدّين اسماعيل - خلف الصّدق جمال الدّين عبد الرّزّاق اصفهانيست . فاضل و دانشمند بود و خاندان ايشان مكرّم و محترم بوده است ، و اكابر شعرا كمال الدّين را خلّاق المعانى مىنويسند ، چه در سخن او معانى تازه و دقيق بسيار است ، و ديوانش نزد فضلا قدرى تمام دارد ، از اين است كه در آفاق مشهور گرديده . گويند كه او را اسباب دنيوى فراهم آمده بود و همواره درماندگان را از اموال خود به طريق معامله دستگيرى كردى . بعضى از مردم اصفهان با او بدمعاملگى كردند ، و از مردم آنجا به ستوه آمده ، اين ابيات بر زبان آورد : اى خداوند هفت سيّاره * پادشاهى فرست خونخواره تا در و بام را چو دشت كند * جوى خون آورد به جوباره عددِ خلق را بيفزايد * هريكى را كند به صدپاره