شير على خان لودى

25

تذكرهء مرآة الخيال ( فارسي )

بيت كه فىالجمله قريب الفهم نمود ، قلمى گرديد ، نظم : فلك كج‌روتر است از خطّ ترسا * مرا دارد مسلسل راهب‌آسا پس از ميقات و سعى و حجّ و عُمره * پس از قربان و تعظيم و مصلّى مرا از بعدِ پَنْجَه‌ساله اسلام * نزيبد چون صليبم بند بر پا رَوَم زُنّار بندم زين تحكّم * رَوَم ناقوس بوسم زين تعدّا اگر قيصر سِگالَد راز زردشت * كنم زنده رسومِ زَند و استا به سرگينِ خرِ عيسى ببندم * رعافِ جاثليقِ ناشكيبا گويند چون اين قصيده به گوش خاقان رسيد ، او را از حبس خلاص نمود . و بعد از آن مطلقا از خدمت سلاطين و ملوك تبرّا نموده ، به حج رفت و تا آخر عمر به رياضت مشغول بود ، و لهذا مولوى عبد الرّحمن جامى در نفحات الانس مىنويسد كه هرچند خاقانى شاگرد فلكى شاعر است 26 و به شعر شهرت تمام يافته ، و ليكن وى را وراى طور شعر ، طور ديگر بوده است كه شعر در جنب آن كم است ، و از بعضى سخنانش بوى آن مىآيد كه از مشرب صاف صوفيان شربتى تمام داشت . وفات او به قول صاحب مجمل فصيحى در سنهء اثنين و [ ثمانين ] 27 و خمسمائة [ 582 ] و به قولى در خمس و تسعين و خمسمائة [ 595 ] واقع شده . من غزليّاته : در صباح آن راحِ ريحانى بخواه * دانهء مرغان روحانى بخواه ساغرى چون اشك داودى به رنگ * از پرىروىِ مسلمانى بخواه زاهدان را آشكارا مى بده * شاهدان را بوسه پنهانى بخواه جام پر كن جرعه بر خامان بريز * عذر تشوير از پشيمانى بخواه دست بركش زلف مهرويان بگير * پوزشِ خجلت ز نادانى بخواه از سفالين گاو و سيمين آهوان * عيد جان را خون قربانى بخواه گر به مستى دست يا بى بر فلك * زو قصاصِ جان خاقانى بخواه و له أيضا : سرهاى سراندازان در پاى تو اولاتر * در سينهء سربازان سوداى تو اولاتر اى جانِ همه عالم ريحانِ همه عالم * سلطان همه عالم مولاى تو اولاتر اى داور مهجوران جان داروى رنجوران * صبرِ همه مستوران رسواى تو اولاتر خرّم‌ترم آنگه بين كز خوى توام غمگين * از هرچه كنم تسكين صفراى تو اولاتر راىِ تو به كين‌توزى دارد سر جان‌سوزى * چون نيست لبت روزى هم راى تو اولاتر دل كز همه رو مانَد جان بر سرت افشانَد * چون جاى تو او [ داند ] 28 او جاى تو اولاتر