شير على خان لودى
278
تذكرهء مرآة الخيال ( فارسي )
تذكرهء شاعرات مسمّات ، مهرى هروى - خورشيد طلعتى بود كه كرشمهء جمالش عروسان بهشت را جلوهگرى آموختى و از تاب عذارش آفتاب جهانتاب در آتش غيرت سوختى ، بااينهمه حسن و رعنائى به الماس فكر بكر درهاى مضامين آبدار سفتى و سخن را بسيار نازك گفتى ، چنانچه نمونهاى از آن نموده مىآيد و استماع آن هوش را مىربايد : حلّ هر نكته كه بر پير خرد مشكل بود * آزموديم به يك قطرهء مى حاصل بود گفتم از مدرسه پرسم سبب حرمت مى * در هركس كه زدم بىخود و لا يعقل بود خواستم سوز دل خويش بگويم با شمع * داشت او خود به زبان آنچه مرا در دل بود در چمن صبحدم از گريه و از زارى من * لالهء سوخته خون در دل و پا در گل بود آنچه از بابِل و هاروت روايت كردند * سِحر چشم تو بديدم همه را شامل بود دولتى بود تماشاى رخت مهرى را * حيف صد حيف كه اين دولت مستعجل بود مهرى از نزديكان مهد عليا نورجهان بيگم بود ؛ روزى در خدمت بيگم بالاى قصر جهاننما نشسته بود ، ناگاه خواجه حكيم كه شوهر مهرى مذكوره باشد ، در پايان قصر ظاهر شد ، بيگم ، مهرى را فرمود كه خواجه را بطلبد ، چون خواجه حكيم از اين معنى وقوف يافت به اضطراب و سرعت تمام مىخواست خود را به خدمت بيگم رساند ، ميسّر نمىشد ، و از آنجا كه تعجيل مىنمود ، در ضمن آمدن حركات غريبه از او مشاهده مىافتاد ، بيگم به جانب مهرى توجّه