شير على خان لودى
254
تذكرهء مرآة الخيال ( فارسي )
اندازش در نسبت ناتوانى درست . ناتوان نخجيرى كه تحريك نفس نسيم پيچوتاب كمند اوست و شكرآب حريفى كه گردش ساغر نفس با نشئهء بلندآوا . آينهء چشم بينش تا از اين سرمه رنگ نگيرد ، بىآبروست و پاكى نگاه آفرينش تا به اين غبار تيمّم ننمايد ، بىوضو : به رقص حسرت او موج گل هوا گيرد * ز لطف جوهرش آيينهها صفا گيرد به جلوهاش نگهى گر به هم زند مژهاى * سواد عالم بينش به توتيا گيرد هوا را به رنگ صبح برآوردن از كيفيّات شوخىمزاج اوست و صبح را در شيشهء هوا حل كردن از صنايع طبع بىتابى رواج او . اگر نقاب فرو كشد چهرهء خورشيد توان پوشيد ، اگر در رفع حجاب كوشد به كنه پردهء خاك مىتوان رسيد . صورت انجام هرچه خواهى از آينهء معنيش روشن ، معنى سراغ هركه پرسى از گل كردن لفظش مبرهن . لوح حسن را جلوهء غبارش به رنگ خطّ سرمشق رعنائى ، آينهء عشق را رنگ احتجابش چون داغ چهرهپرداز رسوايى . با غرور بىصرفهتازان سركشيش صد سروگردن بالا و با طريق آرميده وضعان همواريش توأم . نقش با پيكر عريانتنان عالم آزادى را خلعت كفايت و چراغ پوشيده حالان لباس فقر را دست حمايت . در طوفانكدهء پروازش نفسهاى جوهر آينه محتجب نقاب به رنگ و در بهارستان بىتابيش طاقت دلها صداى ساغر شكست رنگ گرم همآغوشى . تلاطمش برودت مزاج هوا را به شال طوس پيچيده و پنبهكارى ملايمتش درشتى طبع خاك را به فرش سنجاب خوابانيده : ز بالافشانيش اسباب پستى جمله معراجى * به سعى همّت او نقش پاى يكقلم تاجى نظرها ناگزير است از لحاف ابر پوشيدن * كه شد زين گرد حيرت ششجهت دكّان حلّاجى امواجش چون خيل وحشيان خيال به دام افتادهء اضطراب از خود رميدن ، در آتش چون صيد دلها در كمند خفتهء پيچوتاب بر خود طپيدن ، فروغ اين ذرّات چون شرار كاغذ چراغان هوائيست و طپش اين امواج چون خطوط شعاعى كاروان جهانپيمايى . چقدر بال بر خود طپيده است تا اين قدر پرواز به شوخى رسيده و چه مقدار آينه برهم شكستهاند تا مثال اين جوهرها نقش بستهاند ، نظم : هر نقطه تخم حيرت نظّاره آفتى * هر ذرّه انتخاب بهار لطافتى چون آبرو زلال صفاجوش بىغشى * چون نورِ ديده آينهء بىكثافتى آنجا كه خوان قسمت نظّاره گسترند * زين رنگ هيچ سرمه ندارد ضيافتى عالىمقام زاهدى كه هنگام قيام مصلّاى طاعتش با سطح هوا همدوش است و تسليم سرشت عابدى كه پيش از قعود جبههاش با نقش سجده همآغوش . قيامش از سر خاكدان هستى برخاستن و قعودش مسند بساط نيستى آراستن . در عروج مراتب سربلندى چون نشئه سراپا اعتبار و در حضيض پايهء تسليم چون سايهء محض خاكسار ، نظم :