شير على خان لودى
249
تذكرهء مرآة الخيال ( فارسي )
تو چون در جلوه آيى مغز جان سيماب مىگردد * تجلّى مىكند برقى كه آتش آب مىگردد دلى در سينه دارم از كتان يك پرده نازكتر * كه بر زخمش نمك تا مىزنم مهتاب مىگردد نياز عالمى را قبلهاى چون از ميان رفتى * تهى از خويشتن هركس كه شد محراب مىگردد نمود آرزو از سينهء عاشق نمىآيد * در اين آيينه تمثال از حرارت آب مىگردد على از شوخى طرز سخن آرامها دارم * كه گر بر گوش حاسد مىخورد سيماب مىگردد چون شيخ ناصر على اين غزل بگفت ، در شاهجهانآباد آوازه درانداخت كه هركس اين غزل را جواب تواند رسانيد ، اگر در ملك سخن دعوى خدايى كند ، من به وى ايمان مىآرم ؛ از اتّفاقات ، هيچيكى از موزونان لب به جواب نگشادند ، مگر احمد عبرت به اشارهء ميرزا عبد القادر بيدل غزلى كه در ديوانش مرقوم است بگفت و شيخ بعد از استماع آن سكوت ورزيد ، آن غزل بىنظير اين است : شب كه از كيفيّت مى برق حسنش تاب داشت * از شكست رنگ گل صحن چمن مهتاب داشت رنگ بر رخسار خوبان از تماشايش نماند * شاخ گل را خجلت از موج عرق سيراب داشت نقش دنيا در دل بىطاقتم صورت نبست * آب در آيينهام خاصيّت سيماب داشت شب كه برق غيرتش مىزد به روى حرف و صوت * ناله از خاكستر دل بستر سنجاب داشت [ ميرزا عبد القادر بيدل ] فرشتهخوى صاحبدل ، ميرزا عبد القادر بيدل - زلال فكرش در صدف گوشها نيسانى مىكند و سحاب سخنش در چمن هوشها باغبانى مىنمايد . بلندپروازان اوج سخنسنجى اگر در هواى دريافت مطلب بلندش فكرها را به عالم بالا فرستند ، رواست و صدرنشينان انجمن نكتهدانى اگر طوطى طبع را به اميد طلاقت در مقابل آينهء فكر صافش گذراند ، سزا . حسن معنى از پردهء مشكين الفاظش به رنگ شعشعهء جمال معشوق از حجاب نقاب نمايان و حروف دلنشينش از پرتو مضامين روشن چون خطوط شعاعى مقدّمهء خورشيد تابان . ريزش معانى بر زمين اشعار مثل قطرات باران رحمت بيرون از اندازه و شمار ، و كبك خوشخرام از الفاظ آبدار همواره چون ابر نيسان گهربار : به دوات و قلمش بين و مبين * مژه و مردمك آهوى چين طبع او در هنرآباد سخن * مىدهد داد سخن داد سخن از قوم جغتاى برلاس است و در هند نشو و نما يافته . در مدّت العمر بهجز تعلّق جمال معنى به هيچ تعلّقى سر همّت فرود نياورده و از به دو شعور بهجز لذّت سخن به هيچ لذّتى ميل نكرده . در اوايل شباب چند روز بنا بر مصلحتى نوكرى شاهزادهء عالىجاه سلطان محمّد اعظم شاه اختيار كرده به منصب عمده سرافرازى يافته بود . روزى در مجلس شاهزاده ذكر شعراى عصر