شير على خان لودى

240

تذكرهء مرآة الخيال ( فارسي )

كوه كشمير - و در نواحى كشمير كوهيست بلند بر قلّهء كوهى ديگر و در كمر آن كوه حوضى تراشيده‌اند از يك‌لخت سنگ ، آن حوض در سالى هيجده روز عرق كند از هنگام صبح و ساعت‌به‌ساعت مىافزايد تا آنكه وقت نصف النّهار لبريز گردد . پس از زوال خشك شدن گيرد چنان كه تا شام مطلقا آب نماند . و مدخل و مخرج آب در آن حوض پيدا نيست . و هم در نواحى كشمير كوهيست كه آن را سنگ سفيد گويند ، مشحون از اقسام گل و انواع سبزه كه چشم تماشايى در زير فلك مينايى بدان‌گونه گلزارى كمتر ديده باشد ، و ليكن هرگاه تماشاييان در آنجا روند به سرگوشى سخن گويند ، چه اگر آواز بلند شود فى الحال ابر پيدا گردد و برف و باران عظيم ببارد . راقم حروف را در كشمير با متموّلان آنجا سيرهاى مفصّل دست داده است ؛ اگر عجائبات آن را به تفصيل بنگارد ، كتابى جداگانه بايد نگاشت . خلاصه آن است كه تعلّق به ديدن دارد نه به گفتن و شنيدن . درياى سناركام - در ملك بنگاله نزديك سناركام دريايىست كه اگر كشتىنشينان در آنجا شور كنند يا نقّاره نوازند ، بادى سخت پيدا شود ، البتّه كشتى را غرق سازد . مؤلّف اين اوراق در آن دريا بارها سير كرده . وادى نمل - در تاريخ مغرب آمده كه در ولايت اندلس بيابانيست كه آن را وادى النّمل گويند و مورچه‌هاى آنجا هريكى برابر سگى بود . بنا بر آن حكماى سلف طلسمى ساخته‌اند به صورت مردى كه بر اسب سوار است ، چون مسافر در آن وادى رسد آن سوار به دست اشاره كند و از رفتن منع نمايد ، پس اگر مسافر از آن راه برگردد ، فبها ، و الّا مورچگان مثل سگان درنده در وى افتند و هلاك سازند . در مسالك الممالك و اكثرى از كتب سير آمده كه حكماى اشراقيّين در روم طلسمى ساخته بودند و آن را در سراى مقفّل كرده ، گفته بودند كه تا اين طلسم سربسته باشد ، هيچ لشكر بيگانه در اين سرزمين نتواند آيد ، از اين سبب پادشاهان آنجا قفلهاى ديگر بر وى مىزدند ، و چون مشيّت ايزدى مقتضى آن شد كه در آن ملك شعار اسلام منتشر گردد ، يزدجرد كه آخرين پادشاه بود در دانستن احوال آن طلسم مبالغه نمود ، هرچند وزرا و مشاهير منع كردند فايده نداد ، چون در بگشود تمثال چند ديد بر هيئت عرب ، بعضى شترسوار و بعضى اسب‌سوار با نيزه‌ها . اتّفاقا در همان ايّام لشكر عرب بر آن ملك مسلّط گرديد . كوه واسط - در عجايب المخلوقات آورده كه در كوه واسط غاريست و در وى شكافى و در آن شكاف سوارى از آهن ايستاده ، هرگاه دست بنىآدم نزديك آن سوار رسد غايب گردد ، چون دست بازگرداند پيدا شود ، و اگر در رفتن آن ممانعت نمايند آتش از آن شكاف مشتعل