شير على خان لودى
228
تذكرهء مرآة الخيال ( فارسي )
فرموده است در كتاب فتوحات مكّيّهء خود كه ابدال هفت تن باشند و حق - سبحانه - به وجود هريكى از آنها اقليمى نگاه مىدارد و هركدام از آنها بر قدم يكى از انبيا بود ؛ آنكه بر قدم خليل است اقليم اوّل تعلّق به وى دارد ، و آنكه بر قدم كليم است اقليم دوم ، و آنكه بر قدم هارون است اقليم سيم ، و آنكه بر قدم ادريس است اقليم چهارم ، و آنكه بر قدم يوسف است اقليم پنجم ، و آنكه بر قدم عيساست اقليم ششم ، و آنكه بر قدم آدم است اقليم هفتم ، صلوات اللّه على نبيّنا و عليهم أجمعين . و در تاريخ شاهرخى آورده كه در اقليم اوّل نهايت درازى روز دوازده ساعت و نصف و ربع ساعتى بود ، و در اقليم دوم درازى روز سيزده ساعت و سهربع رسد ، و در اقليم سيم به چهارده ساعت رسد ، و در اقليم چهارم چهارده ساعت و سهربع ، و در اقليم پنجم پانزده ساعت و ربعى ، و در اقليم ششم شانزده ساعت و ربعى بود . ساعت به حساب هندوستان دو و نيم گهرى باشد ، پس در اقليم هفتم روز به چهل و نيم گهرى كسرى زياده رسد و شب نوزده و نيم گهرى كسرى كم بود . و اين معنى به سبب تفاوت درجات آفتاب است كه بر هر زمين به نوعى ديگر گذرد و پست و بلند زمينها و قرب و بعد آفتاب نيز مقتضى اين اختلافات است و اين تفاوت به حدّى رسد كه در بعضى سرزمين شب نباشد ، چنانچه در احوال امير تيمور نوشته شد كه در عقب تقتمش خان تا به جايى براند كه در آنجا به مذهب امام اعظم نماز خفتن جايز نبود ، چه هنوز شفق برجا بود كه طلوع صبح مىشد . و همچنين در ظلمات همواره شب بود و روز نباشد . امّا آنچه بيرون از حساب هفت اقليم مىگيرند ، زمين گنگدز است كه آن را قبّة الارض گويند و آن زمين آرامگاه پريان است كه از آن مكان در اطراف عالم سير كنند و گفتهاند كه در آنجا تمام سال روز و شب برابر بود و پيوسته هوا معتدل باشد . و ديگر كوه و جزاير بر اطراف ظلمات كه تعلّق [ به بحر الاطيفون ( ؟ ) ] 153 دارد و آن را درامك نيز گويند ، مقام فرشتگان سفلىست و اين مسافت به قول بطليموس نود درجه است كه دو هزار و دويست و پنجاه فرسنگ بود و به قولى دو هزار فرسنگ و به روايتى يكهزار و هفتصد فرسنگ . و گويند كه در نواحى ماچين به طرف شمال اقليم زمين سفالة الرّيح است ، اندكى عمارت دارد و در آنجا آدميان باشند ، بعضى از بحار چين و ماچين در آن حدود از راه دريا تردّد نمايند ، و دستور بيع و شرا در آنجا چنان بود كه چون تجّار بدانجا رسند جنسهاى خود را در بيابان جابهجا توده نموده و طبل نواخته در جهازها مخفى شوند ، آن جماعت چون آواز طبل شنوند ، بيايند و هركس جنسى كه در كار دارد برابر آن جنس طلا و نقره و غيره از قسم فلزّات كه غير از آن متاعى در آن سرزمين نيست توده نموده بروند ، روز ديگر تجّار آمده فلزّات بردارند و جنسها را در آنجا گذاشته راه طلب خويش گيرند ، و اگر از راه شوم طمعى هر دو متاع بردارند جهاز راهى نگردد . و در كتب