شير على خان لودى
183
تذكرهء مرآة الخيال ( فارسي )
ثانى داشت و به خوبيهاى بسيار آراسته بود ، اين مطلب را كه خالى از ادائى نيست ، نوشته ، فرستاد : قطره بگريست كه از بحر جداييم همه * بحر بر قطره بخنديد كه ماييم همه و شيخ محمّد سعيد اين دو بيت در جواب رسانيد : روز و خورشيد صفت عين ضياييم همه * نتوان گفت كه از خويش جداييم همه گفتن ما و شما نيست به توحيد روا * ما چو ظاهر ز شماييم شماييم همه و اين چند بيت از واسوختگيهاى اوست : ندانم از چه سبب اى محوّل الأحوال * شدم چو زلف پريشان سيه ستاره چو خال چه جلوهها كه نمودى به جلوهگاه ظهور * چه نقشها كه كشيدى به كارگاه خيال ز بخت تيرهء خود هركجا كه بگريزم * سياهبختيم آيد چو سايه از دنبال كجاست عالَمِ ديگر كه پُر مكرّر شد * سپهر و مهر و شب و روز و هفته و مه و سال روزى شيخ محمّد سعيد در ايّام رمضان ميرزا را دعوت نمود ، وى اين قطعه فرستاد : چو خيمه زد شه خورشيد اندر اين صحرا * شب سياه نهان شد چو شير از مردم مرا رسيد به خاطر كه فرحتافزايى * خورم جراحت اين روزه را كنم مرهم غرض كه روزه ندارم نمىتوان آمد * اگر تو لطف كنى هست عين مهر و كرم شيخ اين قطعه در جواب وى نوشت : ايا فصيح مقالى كه در سخندانى * نرسته چون تو گلى از حديقهء عالم نزاد مادرِ ايّام در جهان چون تو * خلفترين پسرى از قبيلهء آدم ز نامهء تو سرورى به جان خسته رسيد * چه نامه بود من دلفگار را مرهم عبارتش همه رنگين و معنيش نازك * همه به صورت و معنى چو جان و تن باهم و ليك هيچ نفهميدم آخرين بيتش * كه از معانى آن عقل بود نامحرم از اينكه روزه نباشد نمىتوان آمد * چه جاى گفتن اين حرف بود اى اعلم نه خانهء منِ رند است خانهء قاضى * كه غير شرع در آنجا نمىتوان زد دم فقير نيز نه مفتى نه واعظ شهر است * نه محتسِب كه ز ديدار من شوى درهم ز سوى چون تو سخنپرورى چنين عذرى * شنيدم و شدم از فكر آن بسى ابكم تو را اگر نَبُوَد روزه مطلب اصليست * كه بىملال نشينيم ساعتى باهم غرض كه هرچه نوشتى گذشت و رفت كنون * بيا وز آمدنت ساز خاطرم خرّم