شير على خان لودى

ديباچه 18

تذكرهء مرآة الخيال ( فارسي )

بسامدى و دستورهاى تاريخى مستقل براى متون فارسى - البتّه با دقّت و حوصله و وسواس بيشتر ، نه با سپردن همهء اختيارات انسانى به « ماشين » - باشيم ، تا در آينده زبان خود و ويژگىها و قلمروهاى آن را بهتر و بيشتر بشناسيم . شيوهء رسم خطّ ما در بازنويسى - با توسعه و تكامل منطقى تكنولوژى ، مرد امروز - كه آمادهء پا نهادن به سدهء بيست و يكم است - ناگزير از هماهنگى با امواج قدرتمنديست كه در واقع نمادى از دانش و ارادهء خود اوست . در بطن « عصر ارتباطات » ، تلاش بشر در بهره‌گيرى از آخرين دستاوردهاى انديشه‌ها ستودنيست . فنّ كتابت - كه آن را از شريف‌ترين مخترعات انسانى دانسته‌اند - اكنون همپاى ساير شاخه‌هاى معارف بشرى در تبادل و نيز پيوند افكار ، سهمى بسزا و درخشان دارد . با ورود كامپيوتر به دنياى خواندن و نوشتن ، ديگر براى دستيابى به گمشدهء خود ، نياز به صرف ساعت‌ها وقت نيست ؛ سرعت در عين دقّت ، و ايجاز در عين جامعيّت ، ارمغان شگفت‌انگيزيست كه امروزه ما را تا سرحدّ كمال ، اقناع كرده است . بىترديد آنچه اكنون بدان محتاجيم ، توان پرورش و افزايش دقّت و ظرافت و شايستگيست در ايجاد ارتباط با ماشين‌هاى معجزه‌آسايى كه آفريدهء خود ماست . روشن است كه در شيوهء نگارش ، « هماهنگى و يكسان‌سازى » در حدّى منطقى و دلپذير و كاملا تعريف‌شده ، اصليست بسيار حسّاس و پراهمّيّت ، و اين نه به‌معناى بندگى و تسليم در برابر « ماشين » است ، بلكه بيانگر پذيرش اين نكتهء ظريف است كه بدون انتظامى منطقى ، اصولا ادامهء زندگى اجتماعى ، دشوار - و شايد در آينده ، غيرممكن - به نظر آيد . اگر به شيوهء حروف‌چينى غير كامپيوترى ( سربى ، كه تا همين چند سال پيش نيز رواج داشت ) نظرى بيفكنيم ، به خوبى تفاوت كيفى آنها را با متن‌هاى چاپى امروزى ( حتّى روزنامه‌ها و مجلّات هفتگى ) درخواهيم يافت ؛ حروف و نشانه‌هاى كج‌وكوله و نتراشيده و ناهماهنگ آن دوران ، جاى خود را به حروف و علايم دقيق و مرتّب و چشم‌نواز كنونى سپرده‌اند . بىمناسبت نيست كه در اين فرصت ، عبارتى كوتاه را از كتابى كه در سال 1361 ه . ش . در يكى از دانشگاه‌هاى بزرگ ما چاپ شده ، عينا نقل كنيم ( البتّه با حروف « زرنگار » امروزى ، امّا با رعايت ظاهر فاصله‌ها و روش نقطه‌گذارى اصل كتاب ) : « و ابن معتز خندانى گل سرخ را صفت دوركنندگى و ملامت او خوانده و مىگويد او بر آنكه بر وى غلبه كرده مىخندد و نيز از اشعار ابن معتز كه در آن خنده را با نوعى تعليل درآميخته اين است . . . » .