شير على خان لودى

147

تذكرهء مرآة الخيال ( فارسي )

باغ و صحرا سبز شد از فيض ابر نوبهار * شد همه صحن زمين همرنگ بام آسمان چشم نرگس از سواد هند روشن مىشود * گُلسِتان لاله را از سرمه پر شد سرمه‌دان گرچه گلها هم غزلها خوانده در وصف بهار * ليك نَبوَد در چمن چون سبزه كس رَطب اللّسان بس‌كه سوسن مىكند با ده‌زبان وصف چمن * دور نَبوَد گر ز حيرت غنچه را وا شد دهان تا لب جو سبز شد از فيض ابر نوبهار * جدول زنگار دارد صفحهء آب روان سيم و زر را وام مىگيرد ز حبتيلى و بيل * نرگس از بهر نثار ثانى صاحبقِران پادشاه قدردان شاه جهان كز فيض او * گوشهء باغ جهان شد رشك گلزار جِنان از هواى گرم در هندوستان خود باك نيست * بر سرش تا سايهء بال هما شد سايبان نيست تنها باربردار وقار او زمين * بسته گردون هم كمر در خدمتش از كهكشان جِزيه از كافر گرفتن پيش او چون فرض بود * همّت از حاتم گرفت و عدل از نوشيروان هيچ‌كس از سفرهء احسان او بىبهره نيست * شد ز دود مطبخش آباد چندين دودمان در زمان دولتش نَبوَد عدو هم بىنصيب * مىكشد در چشم دشمن سرمه از ميل سِنان مير رضى دانش - از تربيت كرده‌هاى شاه بلنداقبال ، سلطان داراشكوه است و به دستيارى استعداد و پايمردى طالع در محفل همايونش راه داشت . گويند شاه‌زادهء مذكور در جايزهء حسن مطلع اين غزل كه مرقوم مىگردد ، يك لك روپيه به مير مشار اليه عطا فرمود ، غزل اين است : موسم آن شد كه ابر تر چمن‌پرور شود * نكهت گل مايهء شور جنون در سر شود تاك را سيراب كن اى ابر نيسان در بهار * قطره تا مىتواند شد چرا گوهر شود نالهء بلبل نهان در پردهء برگ گل است * بىدِماغم كاش از اين يك پرده نازك‌تر شود ما به ذوق گريهء مستى در اين بزم آمديم * مى بده ساقى به قدر آنكه چشمى تر شود راز پوشيدن نيايد دانش از بىتابِ عشق * در ميان انجمن پروانه خاكستر شود محمّد مقيم فوجى - اصلش از خطّهء متبرّكهء شيراز است . چون همواره نوكرى سپاهگرى مىكرد ، فوجى تخلّص قرار داده . فكرى در كمال پختگى داشت . مدّاح و نديم مجلس خان زمان ، بهادر ظفر جنگ عرف ميرزا خان بيك شاه شجاعى ( ؟ ) بوده و مورد صلات گرانمايه مىگرديد ، امّا در اواخر شباب بعد از آنكه ثروتى تمام به هم رسانيده بود ، شوق زيارت حرمين شريفين و آرزوى گلگشت مصلّى و آب ركن‌آباد دامنگير وى گشته به رخصت ميرزاى مذكور به مقصد شتافت و بعد از اداى حجّ و عمره و زيارت مزارات متبرّكه به وطن رفت ، امّا از آينده‌هاى آن صوب باصواب چنان ظاهر شد كه مدّتى قليل در آن دار بىوفا مقيم گشته ، مسافر ملك بقا گرديد . اين غزل از جملهء اشعار او ثبت گرديد :