شير على خان لودى

113

تذكرهء مرآة الخيال ( فارسي )

وقت آن است كه طلاى كامل عيار شوى ، برو پارچهء خود را نمازى كن . ملّا به دل‌خوشى تمام بر لب دريا رفته ، به شست‌وشوى پارچه مشغول گرديد . در اين اثنا شخصى را ديد كه تا سينه در آب ايستاده است و مىگويد كه پارچهء خود به من ده تا من بشويم . ملّا چون او را نمىشناخت ، التفاتى نكرد ، چون به خدمت ميان شاه‌مير رسيد ، تبسّم كرده ، فرمودند كه : جامهء تو را خضر براى شستن مىطلبيد ، چرا ندادى ؟ و از آن روز به تربيتش توجّه فرمودند ، و ملّا نيز رياضات شاقّه اختيار كرد ، چنان كه گويند تا سى سال على الاتّصال خواب نكرده بود ، و اللّه أعلم بالصّواب . و بعد از وصال حضرت ميان شاه‌مير ، به كشمير رفت ؛ در آنجا دولت ظاهرى نيز روى نمود و اسباب جمعيّت صورى دست داد . صاحبقران ثانى شاه جهان پادشاه و سلطان داراشكوه با اكثرى از خوانين معتقد شدند و در كمر كوه ماران كه يكى از جبال نواحى كشمير است و در برابر كوهى واقع شده كه آن را تخت سليمان گويند ، باغى در نهايت وسعت و تكلّف بنا نهاد ، و در آن باب گفته ، نظم : كوه ماران به كمرْ لعل بدخشان دارد * اين‌چنين بخت كجا تخت سليمان دارد و آن باغ را « چشمهء شاهى » نام كرده ، اگرچه در آنجا هر طرف آبشارها از كوه مىافتد ، امّا چشمه‌اى واقع شده است ته‌جوش كه به روى آن حوضى ساخته‌اند مثمّن از سنگ سياه ، و از بالا سقف كرده‌اند تا در سايه باشد ، آبش از برودت به مثابه‌اىست كه در عين تابستان اگر لمحه‌اى دست در وى گذارند ، مثل اعضاى رعشه‌دار به لرزه درآيد و چون روى پيران سالخورد پر از اربك ( ؟ ) گردد . و ملّا شاه در آن طرح اقامت انداخته ، به تجمّل تمام زيست مىكرد ، و دستور چنان داشت كه هرگاه خبر تشريف آوردن پادشاه مىشنيد ، عصا در دست گرفته ، به سير خيابان مشغول مىگرديد و ايستاده ملاقات مىكرد ، و همچنين در وقت برخاستن ، همراه پادشاه برمىخاست و ساعتى ديگر سير مىكرد ، در اين صورت هيچ‌گاه به حسب ظاهر تعظيم پادشاه از وى به وقوع نيامد . بارها حضرت صاحبقران ثانى مىفرمود كه : در هندوستان دو شاهند ، يكى شاه و ديگر ملّا شاه . امّا حضرت عالم‌گير شاه بعد از انزواى شاه جهان و قتل داراشكوه ، ملّا را به حضور طلب فرمود و وى از كشمير برنمىآمد تا آنكه صاحب صوبهء آنجا به عنف برآورد . ملّا در اثناى راه ، يك رباعى مشتمل بر تاريخ جلوس گفته ، به دارالسّلطنهء دهلى فرستاد ؛ چون به مطالعهء ظل‌ّاللّهى درآمد ، تكليف حضور موقوف گرديد و حكم شد كه در لاهور باشد ، رباعى : صبحى دل من چون گُلِ خورشيد شكفت * حق ظاهر شد غبار باطل را رُفت تاريخ جلوس شاه اورنگ مرا * « ظِلُّ الحق » 94 گفت الحق اين را حق گفت رمزشناسان خطّهء سخنورى را بر كمال فضل و بلاغت او دليلى بهتر از اين در كار نيست ؛ چه اگر