شير على خان لودى
105
تذكرهء مرآة الخيال ( فارسي )
روزى كه دل به زلف توام بود آشنا * چون شانه جز حديث شبم بر زبان نبود بوديم جبههساى درِ او من و منير * نقش سجود غير بر آن آستان نبود مخدومى استادى ملّا فرّخ حسين ، ناظم تخلّص و نام داشت . بزرگ و صاحبحال و ديرينه و آقسقّال بود . اصلش از هرات است . بعد از تكميل خويش از وطن برآمده ، به حسب قسمت به ملك بنگاله افتاد و در بلدهء جهانگير نگر طرف دهاكه اقامت ورزيد . چون والد بزرگوار را به تقريب نوكرى سلطان محمّد شجاع خلف صاحبقران ثانى در آن سمت عبور افتاده بود ، روزى چند ، اين نوسبق صحائف ايّام و ديگر برادران از خدمت ملّاى مذكور استفاده نمودند ، امّا برادران از صحبتش فيضها برگرفتند و اين سياهكنندهء كاغذ بنا بر صغر سن از آن نقد تهى كيسه ماند ، چنانچه مختصرات فارسى و عربى خوانده بود كه پيك اجلش دررسيد و صبح روز عاشورا سنهء هزار و شصت و هشت در اداى فريضهء بامداد در سجدهء آخر جان به مالك جنان سپرد : حياتِ جاودان باشد چنين مرگ * اگر ميرد كسى بارى به اين مرگ از آنجا كه خاطر دريا مقاطر والد خيلى دشوارپسند بود و در ملك بنگاله كه قحط الرّجال است ، معلّمى ديگر كه به ظاهر و باطن آراسته باشد ، به دست نيامد ، از آن هنگام درسى مقرّرى نماند و در تمادى ايّام ، برخى از صرف و نحو معلوم گرديد . بعد از آن همواره در صحبت والد و ياران ايشان همه تن گوش بوده ، فيضى فراخور استعداد مىگرفت ، تا آنكه برگزيدهء كردگار و نقاوهء اهل روزگار [ را ] پيمانهء حيات لبريز گشت و آن انعقاد نماند از ياران و بزرگان همصحبت كه هريكى اعلم روزگار بودند ؛ بعضى به تفاريق جام كُلُّ نَفْسٍ ذائِقَةُ الْمَوْتِ * چشيدند و برخى به اطراف ميل فرمودند ، از آن جمله ذات مبارك خلاصهء دودمان نجابت ، سلالهء خاندان سيادت ، زور بازوى دلاورى و شجاعت ، صورت معنى كرم و سخاوت ، شكر اللّه خان صاحب است ، أطال اللّه عمره و رفع قدره ، كه به تقريب فوجدارى در چكلهء ( ؟ ) سرهند كامروايى و كاميابى دارد ، خود را آبلهپاى به خدمتش رسانيد و در سنهء هزار و نود به تمنّاى تربيتپذيرى و ارادهء خدمتگزارى در سلك هوادارانش منظّم گشته ، هزار بار زياده از حوصلهء خويش مشمول عنايت خاصّ الخاص گرديد ، نظم : زهى سرچشمهء فيضِ الهى * كه سيرابم از او چندانكه خواهى اگر لفظ است از او پرواز دارد * و گر معنى ، به طبعش ناز دارد سعادت گوهرِ گنجينهء او * سيادت صورتِ آيينهء او مروّت رنگِ گلزارِ صفاتش * فتوّت جوهرِ شمشير ذاتش