شير على خان لودى

86

تذكرهء مرآة الخيال ( فارسي )

من نشنيدم كه خط بر آب نويسند * آيت خوبى بر آفتاب نويسند چون واو « مفعولات » را به طى بيندازند « مفعلات » بماند ، « فاعلات » به جاى او نهند كه لفظ مستعمل است . و جدع در لغت بينى بريدن است ، و در اصطلاح ، انداختن هر دو سبب و ساكن كردن تا را از « مفعولات » بود كه « لات » بماند ، پس « فاع » به جاى او نهند . و اينجا عروض و ضرب مجدوع و باقى اركان مطوىّ است . منسرح مثمّن مطوىّ منحور - « مفتعلن فاعلات مفتعلن فع » دوبار ، مثال : چون غم هجران او نداشت نهايت * عاقبت اندوه عشق كرد سرايت نحر در اصطلاح ، انداختن هر دو سبب و تاء « مفعولات » بود ، « لا » بماند ، « فع » به جاى او بنهند كه حرف اوّل ميزان است . و بعضى به جاى سبب خفيفى كه از ركن باقى ماند ، « فل » به ضمّ فا بنهند ، چرا كه دو حرف ميزان است ؛ و « فل » در لغت به معنى فلان مىآيد . امّا منحور را از نحر گرفته‌اند كه در لغت به معنى گلو بريدن است ، گويا از اين ركن رمقى بيش نمانده است به جهت انداختن حروف از او . و اينجا عروض و ضرب منحور است . بحر مضارع مثمّن اخرب - « مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن » دوبار : سيفى گدا از آن شد در شهر آن پرىرو * تا روزهاى دوران آيد به جانبِ او اصل اين بحر « مفاعيلن فاعلاتن » است چهار بار . امّا چون [ مفاعيلن ] 74 را خرب كنند ، « مفعول » شود به ضمّ لام ، چنان كه در بحر هزج گذشت . و اينجا چهار ركن اخرب است و چهار ركن سالم . امّا مضارع در لغت مشابهت است [ كذا ] ، و اين بحر مشابه بحر منسرح است در آنكه جزء دويم اين هر دو بحر مشتمل است بر وتد مفروق ؛ چرا كه جزء دويم اين « فاعلاتن » است و آن مشتمل است بر « فاع » ، و جزء دويم منسرح « مفعولات » است به ضمّ تا و آن مشتمل است بر « لات » . و خليل بن احمد عروضى گفته كه اين بحر را به جهت مشابهت به بحر هزج ، مضارع خوانند ، و وجه مشابهت آن است كه در اركان اين هر دو بحر ، اوتاد مقدّمند بر اسباب . بحر مقتضب مثمّن مطوىّ - « فاعلات مفتعلن فاعلات مفتعلن » دوبار ، مثالش : با لبت چه مىطلبم باده نزد جان چه بُوَد * با رخت چه مه نگرم بنده پيش خان چه بُوَد اصل اين بحر « مفعولات مستفعلن » چهار بار است . امّا چون « مفعولات » را طى كنند ، « فاعلات » شود ، چنان كه در بحر منسرح گذشت . و چون « مستفعلن » را طى كنند ، « مفتعلن » شود ؛ اينجا همهء اركان مطويّند . و اين بحر را ازآن‌جهت مقتضب گويند كه اقتضاب در لغت بريدن چيزى از چيزى بود ، و اين بحر را از بحر منسرح بريده‌اند ، چرا كه الفاظ اركان اين هر