الميرزا عبد الله أفندي الأصبهاني ( مترجم : ساعدي )
21
رياض العلماء و حياض الفضلاء ( فارسي )
بودم ، از اوّل تا به آخر بدون كم و زياد نقل كرد و رفيقم كه همراه من بود ، از شنيدن آن به شگفت آمد سپس ، از على بن زرزور پرسيدم آيا آن مرد ، كه به تو گفت ، به ابن حجاج نگران شو ، او را شناختى ؟ گفت به خدا سوگند ، او را نشناختم همينقدر مىدانم ، او در حضور ائمه طاهرين ايستاده بود . پس گفتم : من همان مردم و خوابى را كه تو ديده بودى ، من هم ديده بودم و خدا مرا موفق داشت ، تا خوابم را ، براى اين دوستم پيش از آنكه از تو بشنوم براى او حكايت كنم و از خدا سپاسگزارم ، كه من و تو را از فرورفتن در گرداب ضلالت و نكوهش كردن از مردى كه دوستار آل بيت رسول است بازداشت . پس از آن ، هر دو به مدح ، و منقبت او پرداختند و اشعار و پيشآمدهاى او را ، در محافل و مجالس ، ياد مىكردند و به نشر آثار او مىكوشيدند . تغلبى ، راوى اين خواب گويد : پس از چندى ، با شيخ محمّد بن قارون ، در حائر شريف حضرت سيد الشهداء عليه السّلام ، ملاقات كردم ، رؤيا را تذكر دادم ، و محلى كه ائمه طاهرين عليهم السّلام و حضرت زهرا عليها السّلام ، جلوس فرموده بودند ، به من نشان داد . مؤلف گويد : نظير همين اتفاق هم در روزگار حياتش ، براى خود ابن حجاج پيش آمد به اين توضيح ، كه سيد مرتضى وى را ، از تغزلات و هجوياتى كه در قصيده « يا صاحب القبة البيضاء فى النجف » - كه انشاءاللّه به زودى به ذكر آن مىپردازيم - ايراد كرده بود ، نكوهش نمود . پيشآمد چنين است : آنگاه كه سلطان مسعود بن بابويه باروى نجف اشرف را بنيان كرد ، وارد روضه مباركه علويه على ، صاحبها آلاف الثناء و التحية شد ، پس از اينكه عتبهء مباركه را بوسيد ، با كمال ادب در پيشگاه مبارك جلوس كرد ، ابن حجاج ، در برابر او ايستاد و در آستانهء روضهء