سلطان محمد مطربي سمرقندي

716

تذكرة الشعراء ( فارسي )

غزل : چشم مستت قوت دل از تير مژگان مىدهد * خستگان را مرهمى از نيش پيكان مىدهد با رخ خوبت چو دعوى كرد گل اندر چمن * زان سبب او را به باد دهر دوران مىدهد كفر زلفت با دل غمديده ورزيدم مدام * اين زمان جان در خيالت نقد ايمان مىدهد سرو قدّت با گداى خويش از راه وفا * صد بلاى ديده را از ناز درمان مىدهد هجر جانان « ضابطى » از وصل بهتر مىشناس * زانكه مىسوزد دل و دو چشم گريان مىدهد و مؤلف اين سفينه ، در مرثيهء آن سرور سينه ، بيتى چند حسب‌حال والد عاليش ، در سلك تحرير و رشتهء « 1 » تقرير درآورده ، در نظر اولو الابصار ، جلوه داد و على اللّه الاعتماد و المرثية هذه : اين كهنه باغ را كه دلا نام عالم است * در وى گل نشاط دريغا عجب كم است گلهاى تازه‌اش همه خون بسته داغهاست * در وى فتاده ريزهء الماس شبنم است مرغان نغمه‌سنج وى اهل مصيبت‌اند * بزم فرح‌فزاش ، علا لاى ماتم است كأسش ز يأس و ميوهء او شيوه‌هاى بد * شربت ز كربت آمد و طعمش همه سم است آن كاسه‌اى كه بهر حريفان بزم اوست * از كاسهء سركى و كيكاوس جم است صد تيغ درد و غصّه و صد خنجر جفا * در زير خاك رفتن ذات مكرّم است مهر سپهر فضل محمد شهاب دين * درّى كه بود خاتم افضال را نگين دردا كه رفت و نشتر غم بر دلم خليد * خوناب جاى آب ز چشمم فروچكيد افكند غصّه بار اقامت به ملك تن * عيش و نشاط و صبر و قرار از دلم رميد رفت آن‌چنان ز ديده كه پيك سرشك من * هرچند قطره زد ز قفايش نشان نديد آن دردمند غمزده داند مصيبتم * كز ثقل بار غصّه و غم قامتش خميد اى واى با كه حال دل خود بيان كنم * كز فرقتش به جان و دل من چها رسيد چرخا چه داغ بود كه ماندى به جان من * كز تاب آن بسوخت تن ناتوان

--> ( 1 ) . در نسخهء استنساخ شده : ( و رشته و تقرير ) .