سلطان محمد مطربي سمرقندي

651

تذكرة الشعراء ( فارسي )

و از طرفين ابواب مراسلات را مفتوح گردانيده ، اشعار خوب در اسلوب جواب و سؤال مىفرستادند . نوبتى جناب شيخ اين رباعى را گفته ، از سمرقند به بخارا فرستاده بودند : رباعى : اى مظهر لطف ذو المنن خواجه حسن * ظاهر شده‌ايم گرچه ما در دو بدن ما هردو به هم يكيم در عالم انس * گه در غلط افتم كه تويى يا خود من و حضرت مخدومى ، در جواب شيخ چنين فرموده‌اند : رباعى : مشكين رقمت كه نامزد گشت به من * چون بوى اويس آمد از سوى قرن هستى ملك الكلام در ملك سخن * تو خسرو و بندهء تو صد خواجه حسن و اين غزل پرسوز نيز ، از گفتار دل‌افروز ايشان است : غزل : شمع و پروانه ز حال دل ما مىدانند * حالت سوخته‌ها سوخته‌ها مىدانند به سگان در او راز نگويم چه كنم ؟ * سخن اهل وفا اهل وفا مىدانند دردمندم ز خمار غم و بدحال ز هجر * آن دو لب درد مرا نيك دوا مىدانند كار لطف است به اغيار و ليكن با من * بدل مهر و وفا جور و جفا مىدانند شعر پرسوز « شريفى » تو ز احباب مپرس * حسب و حالى است كه آن را همه‌جا مىدانند سنّ شريف ايشان ، به هفتاد رسيده بود كه در هندوستان ، طوطى روح پرفتوح ايشان ، قفس قالب را شكسته به پرواز آمد و نعش شريف ايشان را به سمرقند آورده ، در خانقاه عاليشأن ايشان مدفون ساختند .