سلطان محمد مطربي سمرقندي

613

تذكرة الشعراء ( فارسي )

. . . چكار بود كه اين قحبه ، در حقّ من كرد ، بيا تا من وى را نيز ، ظرافتى بزنم . پس سيخى را در آتش تافته بيامد و در بزد ، حيز با خود گفت : وى به آن چيز نيم‌كاره ، چه خواهد كرد ، بيا تا كون خود را در شكاف درنهم . بعد از آن كون را بر شكاف نهاده ، آواز داد كه اينك آماده شدم ؛ چون آن مرد اين بدانست آن سيخ تافته را از شكاف در درون فرستاد ، حيز فرياد برآورد كه واى سوخت واى سوخت ! ! بنگى چنان عقيده كرد كه كباب در تنور سوخت ، كوزهء آبى بود برداشته بر سر كل ريخت ! كل پنداشت كه در خانه ، آب كلان آمد ، فرياد برآورد كه آب آمد ! آب آمد ! ملا صالح آب آمد ، طبع نيكو داشته و اين رباعى را خوب گفته : رباعى : كوى تو بود ز باغ و بستان خوشتر * موى تو به صد گونه ز ريحان خوشتر روى تو دهد نشانه از يوسف مصر * باللّه ز سر تا قدم از جان خوشتر