سلطان محمد مطربي سمرقندي
517
تذكرة الشعراء ( فارسي )
غزل سوم : چشم گل را در چمن چون سرخ زخم خار ساخت * گل براى چشم زخمش غنچه را طومار ساخت هر غبارى كز رهش آورد در گلشن صبا * نرگس آن را سرمهء چشم اولو الابصار ساخت گر ندارد چشم پرسش از تو نرگس در چمن * خويش را بهرچه عمرى اى پرى بيمار ساخت عندليب خوشنوا بهر طرب در بزم گل * بال قانون كرد و مضراب وى از منقار ساخت حسرت دندان و ذوق لعل خندان تو بود * چشم پرخون « نثارى » را كه گوهربار ساخت و اين دو رباعى را عجايب دلپذير گفتهاند : رباعى : جام از مى گلگون گل رعنا شده است * در باغ طرب عجب گلى واشده است از زيب مزيّب نبود قامت تو * زيب از الف قدّ تو زيبا شده است رباعى : صد بار بگفتم اى « نثارى » زنهار * از گفتن بدگوى مشو در آزار تو بحرى و مردمان بدگوى ، سگاند * دريا نشود از دهن سگ مردار سنّ شريف ايشان ، از هشتاد متجاوز شده بود كه طوطى روح پرفتوح ايشان ، ترك شكرستان معانى نموده ، در قفس خاك ، خاموشى اختيار نموده مايل به روح و ريحان جنّت گرديده و قبر منوّر ايشان ، در درون محوّطهء « 1 » مزار فايض الانوار خواجه بهاء « 2 » الدين نقشبند - قدّس سرّه - قريب به در صومعهء آن حضرت واقع است ، يزار و يتبرّك به .
--> ( 1 ) . در اصل : ( محاوطهء ) . ( 2 ) . در اصل : ( بها و الدين ) .