سلطان محمد مطربي سمرقندي

492

تذكرة الشعراء ( فارسي )

مضحكه : مردى را كه متاهّل نبود ، شهوت غلبه كرد ، خواست تا انقضاى شهوت نمايد ، به صحرا برآمده ، به هرسو مىشتافت ، آخر الامر پير زالى يافت كه گويا همشيرهء عجوز دنياست ! با او طرح ملايمت انداخت . زال گفت : اى نادان مرا استهزا مكن كه من قابل اين معنا نيستم ! گفت : اگر در دهان دندان دارى من قبول دارم ، زال گفت : ظاهرا در دهانم يك دندان باشد ؛ آن مرد گفت : مباشرت با تو مجوز است . اين بگفت و در كارش كشيد ، بعد از فراغ امر ، متوجه راه گرديد ، چون قدرى رفت ، زال از عقب فرياد داد كه آهسته باش و به تعجيل مرو كه در كنج دهانم يك دندان ديگر مىنمايد . بيت : سفله هرچند پير گردد حرص و آزش بيشتر * زن چو گردد پير ميل شهوتش افزون‌تر است مضحكهء ديگر : دلقكى ، « 1 » درازگوشى چند داشت ، سلطان محمود بفرمود تا درازگوشان او را گيرند تا خود ببينم كه او چه مىگويد ، چون بگرفتند ، به غايت برآشفت و پيش سلطان آمد تا شكايت كند . سلطان فرمود كه : او را پيش من راه ندهند ؛ چون راه نيافت ، از زير دريچه‌اى كه سلطان نشسته بود ، فرياد برآورد ، سلطان گفت : او را بگوييد كه امروز بار نيست . چون بگفتند ، دلقك گفت : پس كسى را كه بار نباشد ، چندين درازگوش مردم را چرا مىگيرد ؟ ! مضحكهء ديگر : رازى و گيلانى و قزوينى ، با هم به حج رفتند . قزوينى مفلس بود و ايشان توانگر . رازى چون حلقهء در كعبه را بگرفت ، گفت : خدايا ! به شكرانهء آنكه مرا اينجا رساندى ، غلام بلبلان و داه بنفشه را آزاد كردم . گيلانى گفت : خدايا ! به شكرانه ، مبارك قدم و صفر را آزاد كردم . قزوينى چون حلقهء در كعبه بگرفت ، گفت : خدايا ! تو مىدانى كه نه بلبلان دارم و نه بنفشه ، مادر سليم را به سه طلاق آزاد كردم ! ! مضحكهء ديگر : حضرت حقايق‌پناهى خجسته‌فرجامى - قدّس سرّه - در كتاب بهاريات ، آورده‌اند كه روزى بهلول شاعر ، از در بارگاه شاه درآمد ؛ وزير شاه گفت : اى بهلول بشارت باد تو را كه شاه عنايت كرده ، داروغگى خوكان و خرسان را ، به تو دادند ،

--> ( 1 ) . در نسخهء استنساخ شده : ( دلقك ) .