سلطان محمد مطربي سمرقندي

414

تذكرة الشعراء ( فارسي )

غزل : دم نزع است و دلم را به تو بازارى هست * گو برو جان ز تنم لذّت ديدارى هست بوى يار از دروديوار حرم مىآيد * ورنه هرغمكده‌اى را در و ديوارى هست صد جهان جان به نگاهت دهم اى يوسف عهد * تا بدانند عزيزان كه خريدارى هست لن‌ترانى رسد از طور و بدين باز خوشم * كه در اين پرده نهان مژدهء ديدارى هست تا رگ جان نكشد از تن من دست اجل * بت‌پرستان نشناسند كه زنّارى هست كرده « طاهر » به غمش خوى چنان مرغ دلم * كه نيارد به جهان ياد كه گلزارى هست و اين مطلعش ، در جواب وحشى عراقى بسيار خوب واقع شده : مطلع وحشى : چو شمعم شعله بر جان زد كه اول‌هاى ناز است اين * سراپا سوختم من هم كه آغاز نياز است اين جواب : زند بر سينه‌ام خنجر كه كاوشهاى ناز است اين * تپم بر خاك و خون من هم كه آغاز نياز است اين